
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است ....!

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است ....!
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشددل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشدخودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشدمقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!
سنین عمر به هفتاد میرسد ما را
خدای من! که به فریاد میرسد ما را؟
گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد میرسد ما را
حدیث قصه سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را
اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد میرسد ما را
به چاه گور دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد میرسد ما را
تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل به امداد میرسد ما را
ا
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
مرغ قفس پریده را حاجت آب و دانه نیست
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
من صبوري كردم و تاراج گر مغرور شد
عمر من همراه با تكرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جواني دم به دم كم نور شد
خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت
پاكبازي هر چه كردم دشمني منظور شد
راه را از چاه در هر لحظه ايي بايد شناخت
يك قدم غافل شدم يك عمر راهم دور شد
اي جوان كي گفته فصل انتهاست ؟
فصل اميد است و روز ابتداست
زندگي را با چراغ معرفت آغاز كن
در ركاب دوستي با همسفر پرواز كن
در ميان راه اگر هر مانعي ره بر تو بست
غمـــت جز در دل یکتــا نگنـجد که رخت عشق در هر جا نگنجد
ندانم کز چه خیزد این همه اشک که چندیـن آب در دریــا نگنجد

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکندکاظم بهمنی

پاییز رخنه کرده به ذوق بهاری ام
آواز مرده در قفس بی قناری امسرگشته پا گذاشته ام بر سر خودم
سیلم، که از وجود خودم هم فراری ام
جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ
لبریز شوکران شده جام خماری ام
باران شدم ولی در باغی که غنچه هاش
لبخند می زنند به این سوگواری ام
بیدم که پا به خاک سپرده ست و سر به باد
پا بند یک سکون، صد سر بی قراری ام
بی تو فرار می کند از من غرور من
بغضی شکسته می ماند یادگاری ام
دنیای بی تو حیثیتم را ربوده است
در معرض تهاجم بی اعتباری ام
باید دگر به این من خسته کمک کنی
هرگز کسی به جز تو نیامد به یاری ام
تصورهای باطل نقش زد آینده ی ما را
به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را
رفاقت ها، محبت ها؛ چرا زیبا سرابی بود؟
گذشتِ لحظه های عشق ما، آشفته خوابی بود
غرورم را لباست می کنم باز التماست میکنم تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می کنم جانم فدایت می کنم من را میازار من را میازار
شکستن های قلب پر غرورم تحمل کردن کوه صبورم
شمردن های تکرار شب و روز غم شب تلخی و تنهایی روز
برای آن دو چشم کهربایی که آتش زد مرا با بی وفایی
برای بوسه ی هنگام دیدار وداع تلخمان با چشم نم دار
شکسته قلب من بشکستی و از من نپرسیدی
دم سوزنده آهم دیدی وهرگز نترسیدی
هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی
کشانیدی به ویرانی مرا از هم تو پاشیدی
غرورم را لباست می کنم باز التماست میکنم تا وقت دیدار
دو چشمم فرش پایت می کنم جانم فدایت می کنم من را میازار من را میازار


سازمان جهانی یونسکو سال 1999 سال "د ده قورقود "
دده قورقود
ده ده قورقود اثری است جاودانه با داستانهای حماسی و زیبا و دلنشین در مورد زندگی و
اندیشه اقوام ترک اوغوز که سوار بر اسبان تیز پای خویش جهت تامین معاش خود و خانواده
خود و ایل خود در قسمتهای شمالی ایران و کرانه های خزر و قفقاز و اسیای مرکزی در حال
کوچ کردن بوده اند تا اینکه به اقلیم آذربایجان می رسند و این داستانها اغلب در این خطه عزی
ز ، خلق شده اند و سر منشا تمامی داستانهای آذربایجان می باشند .
شخصیت ده ده قورقود برای محققان در هاله ای از ابهام باقی مانده است به طوری که در
مورد زمان و مکان او اختلاف نظر زیادی وجود دارد گاهی او را معاصر اوغوز ( جد بزرگ
ترکها ) گاهی معاصر حضرت مسیح ، گاهی پیامبر(ص) و گاهی خلفایی عباسی ذکر کرده اند و
مکان او را از اسیایی مرکزی ، سیر دریا ، قفقاز ، در بند و ... ذکر می کنند
فرا رسیدن اربعین سالار شهیدان و

اباالفضل العباس
وشهدای دشت کر بلا تسلیت باد
،
از وبلاگ اقیانوس ادب
مرا سفر به کجا خواهد برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند؟
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟




دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

ای آرزوی گم شده مهمان کیستی
درد منی، بگو که درمان کیستیدامان من به اشک ندامت پرآتش است
ای نوگل شکفته به دامان کیستی
من همنشین درد و غم و رنج و حسرتم
ای آرزوی گم شده مهمان کیستی
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی
دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیم شب صبح جهانتاب زمیخانه دمید
روشنی بخش حریقان مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید
چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید
عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید
جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید
آتش انگیز بود باده نوشین گویی
نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند