شب است .گلهای تاراج شده ی شب بو با لا لایی شب به خواب رفته اند

ماه غروب کرده وخورشید رفته

آرامتر حرف بزن .آرامتر قدم بردار  یه وقت خواب گلها را به هم میزنی

یادت بخیر شب بو ..یادت بخیر شقایق تو بودی که بوی عشق بر تن بی مقدار م مالیدی

به من منت نهادی و............

آه ای دشت یادت بخیر .می شود یه روزی منو به خودت راه بدهی

این از خود خواهی نیست .از عشق است

یادتان بخیر ...........


هوشنگ ابتهاج


به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم


حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم


 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

 
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
 
 
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
 
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

 
 
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

 
اي داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

 
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

 
آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود

 
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

 
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
 
" آيا " ز ياد رفت و " چرا " در گلو شکست

 
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

 
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

 
تا آمدم که با تو خداحافظي کنم
 

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

وارونه ها


اینجا سرزمین واژه های وارونه است:


| جایی که گنج, "جنگ" می شود |

| درمان, "نامرد" می شود |

| قهقه , "هق هق" می شود |

| اما دزد همان "دزد" است |

| درد همان "درد" |

| و گرگ همان گرگ... |

خورشيد چراغکي ز رخسار عليست / مه نقطه کوچکي ز پرگار عليست

هرکس که فرستد به محمد صلوات / همسايه ديوار به ديوار عليست

عيد غدير مبارک

سوگند

الهی به دل هاي افروخته
به جان هاي از عاشقي سوخته

به آهي كه بر جاني آتش زده
به جاني كه سوزد چو آتشكده

به اشكي كه در ماتمي ريخته
چو گوهر به مژگاني آويخته

به چشمي كه از غم در آن خواب نيست
به جاني كه يكدم در او تاب نيست

به لبخند تلخ تهي دست ها
به فرياد از عاشقي مست ها

به هر كس كه سوزيست در جان او
به دردي كه مرگ است درمان او

به آن مادر پير دلسوخته
كه چشمش به راه پسر دوخته

به پايي كه پوينده راه تست
به دستي كه هر شب به درگاه تست

به هر نو عروسي كه ناكام، مرد
به پر بسته مرغي كه در دام، مرد

به پير تهي دست با آبروي
به زن هاي غمگين آشفته موي

به دردي كه در سينه ها خفته است
به رازي كه در سينه، ناگفته است

به بيمار آشفته از دردها
به اندوه فقر جوان مردها

به انعام خود سر فرازيم ده
ز ديگر كسان بي نيازيم ده

خدايا! بخون شهيدان تو
به آيات جان بخش قرآن تو

به آه سحر خيز شب آشنا
به بيمار با سوز تب آشنا

به آن دل كه از غصه ويرانه است
به آن زن كه آهش غريبانه است

به شب ناله بينوايان پير
به طفل يتيمي كه ناخورده شير

به عشقي كه با شرم آميخته
به اشكي كه در عاشقي ريخته

به مردي كه شرمنده و خسته پاي
به دست تهي رو نهد بر سراي

به اشك جوانان پرهيزكار
كه ريزد ز بيم تو در شام تار

به شب هاي تلخ دل افسردگان
به بانگ عزاي جوان مردگان

به موئي كه از غم پريشان شده
به روئي كه در گريه پنهان شده

به آن واپسين دم كه هنگام مرگ
جواني خورد جرعه از جام مرگ

به شب ناله مادري دردناك
كه دارد عزيزي در آغوش خاك

به آن بي پناهي كه در بي كسي
بنالد كه يكدم بدادش رسي

بده بخت آنم كه ياري كنم
ز غمخوارگان غمگساري كنم

الهی به اندوه پيغمبران
به دل هاي تابان دين پروران

به زندانياني كه در غربتند
به آوارگاني كه در غربتند

به ن دل كه در آن بجز آه نيست
به جاني كه از شادي آگاه نيست

به آخر دم مادري دل پريش
كه گريد بفرزند تنهاي خويش

به آنان كه از غصه آكنده اند
به غربت بهر سو پراكنده اند

به بيمار حيران مرگ انتظار
به بدرود محكوم در پاي دار

به طفلي كه آهيش در سينه است
و تنها كس او در آئينه است ـ

سيه جامه پوشد ز شام سياه
به شب شير نوشد ز پستان ماه ـ

بخسبد غريبانه در سوز تب
به آهنگ لالائي مرغ شب

بدان شام سردی كه عريان تني
شود گرم، با ياد پيراهني

به صبح يتيمان شب زنده دار
به شام غريبان بي غمگسار

ببخشا مرا دولت بندگي
كه فردا نگريم ز شرمندگي


مهدی سهیلی

...............خط ونقاشی اثر خودم

مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

که من کم طالع ام ترسم زآهم آسمان سوزد


...................کارهای خودم

 
 





من با غزلی قانعم

من با غزلی قانعم وبا غزلی شاد

تا باد زدنیای شما سهم من این باد

ویرانه نشینم من وبیت الغزلم را

هر گز نفروشم به دوصد دنیای آباد


خط خودم


تشکروتقدیر


از همه ی بازدید کنندگان عزیز مراتب سپاسگزاری خود را اعلام می نماییم

وآرزوی توفیق برای همه شان دارم

واز دوستانی که با نظراتشان حقیر را مورد لطف قرار دادند

بسیار متشکرم

سزای چون تو گلی

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ی ما


تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ی  ما


چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ی ما


نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ی ما


چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه  ی ما


به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ی ما.


رهی معیری

....................خط خودم

من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر

من عاجزم زگفتن وخلق از شنیدنش



زند گی شد من ویک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها


نقاشی ساختمان به صورت مدرن

 
ادامه نوشته

 


از پروین اعتصامی

هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد

دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک

ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت

خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد

مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود

تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد

گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده

آخر این در گرانمایه بهائی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین

آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد



می‌گـریـزم ، می‌گـریـزم

اشک حسرت از چـه ریـزم

برو برو کـز دامت جستم گشوده پـــر از بـامت جستـم

یاد از تو دگـر نکنم نکنم سوی تـــو نظـر نکنـم نکنـم

تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو  چون رهگذران
                       
رفتم کز تو دگر بیگانه شوم      بهر شمع دگر پروانه شوم

مهـــری دیگــر با تــو نــدارم      در کـــوی تــو پــا نگـــذارم

گذر از من ، کز تــو گذشتم      از دل تا کـی نـالـه برآرم

نازک طبعی ، چو برگ گل بودم  

بدستت افتادم  پـرپـر گشتم . پـرپـر گشتم

اشکی بــودم  درون بهــر غــم  چو قطره باران

گوهر گشتم ، گوهر گشتم

به حال خود بگذارم        به دست غم بسپارم

که بی‌ تو تنها بــروم            بـــرو بـــرو تـــا بــــروم               


يك حسرت هميشه مرا آه مي كشد

لب،دست از تبسم كوتاه مي كشد

 

وقتي كه ابر دستِ نوازش بدون شرح

بر روي گونه هاي تر ماه مي كشد

 

يك آرزوي گم شده در حجم لحظه ها

فرياد گنگي از ته يك چاه مي كشد

 

ويأس. اين گناه بزرگ پر از دروغ

امّيد را دوباره به بي راه مي كشد

 

يك قلب تير خورده و يك عشق بي نصيب

بر يك درخت عاشق گمراه مي كشد

 

در سينه قلب مضطربم در فضاي درد

تير از هجوم دلهره ناگاه مي كشد

 

امّا دوباره ياد تو در عمق فاجعه

فكر مرا به سمت سحرگاه مي كشد

چند خط از خودم

من آن گه که گردم ز مستی هلاک          به آیین مستان بریدم  به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید                    به راه خرابات خاکم کنید

به آب خرابات غسلم دهید                      پس آنگاه بر دوش مستم نهید

مریزید بر گور من جز شراب                     میارید در ماتمم جز رباب

مغنی ملولم ، دوتاری بزن                       به یکتایی او که تاری بزن

بزن چنگ ، در پرده ارغنون                       رهایم کن از چنگ دنیای دون .

خط خودم


که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

شیدا




 

حس مي كني كه قلب تو ميزان نمي زند           يا نبض تو طبيعي و آسان نمي زند

حس مي كني كه بغض تودرحال انفجار             در آسمان چشم  تو باران  نمي زند

قد ميكشي ميان غزل هاي پوچ خويش           اما چه سود دل كه غزلخوان نمي زند

وقتي  نگاه   كودك   كنج   پياده  رو                 پلك از هراس و دلهره ترسان نمي زند

افسوس مي خوري وسري مي دهي تكان          اما دلت كه شور غم  نان  نمي زند

در اين زمانه اي كه فريب است زندگي               حرفي كسي ز وادي ايمان نمي زند

تلميح مي شود من تنها به عمق درد             دستي به  آن ضريح ، شتابان نمي زند

دزد است نا اميدي و در خودشكستگي            دزدي كه هيچ وقت به كهدان نمي زند

افسانه است عشق به ليلي كنون دگر         مجنون  به عشق او به  بيابان  نمي زند

شيداي خاطرات ورق خورده خسته است           ديگر  سري  به  باغ چناران  نمي زند

چند عکس از خودم ... نقاشی


...................شازده کوچولوی متفاوت......تکرار


داستان جالب وخواندنی شازده کوچولو را شاید شنیده باشید .که در یک سیاره ای دور درکهکشانی دیگر زندگی می کرده وعاشق سفر بوده .بخشی از داستان در کتابهای درسی راهنمایی اومده است .داستان خیلی وقت پیش تمام شده .ولی نویسند گانی با ذوق قسمتهایی هنوز هم به آن می افزایند .که  همشون خسته نباشند .در طی سفر به زمین شازده با یک روباه ویک مار دیدار میکنه وازشون می خواد با هاش دوست بشن.که هر کدام دلیلی می آورند روباه میگه ((من هنوز اهلی نشده ام اول باید منو اهلی کنی))............خلاصه می گرده اون ور واین ور شب میشه .هوا هم طوفانی میشه رعد وبر ق......تصمیم می گیره به اولین جایی که رسید در اولین خونه را بزنه .میاد ومیاد می رسه به شهری و در اولین خونه را میزنه  .یک دختر وپسر دانشجو که تازه ازدواج کرده بودند در اون خونه در طبقه ی بالاش زندگی میکردند .با شنیدن صدای در نسرین خانم آیفون تصویری را بر می داره.چهره ی یک پسر بچه ی بامزه با موهای طلایی چشمان آبی در حالی که شال گردن ستاره دارش را سفت به گردن پیچیده بود را میبینه .از شوهرش می پرسه ((یعنی این کیه )) مسعود در حالی که املت در ست می کرده میگه شاید پسر همسایه است بی زحمت برو ببین چی کار داره؟ من دستم بنده ..نسرین که از روی کتاب بلند شده بود میاد با لبخند درو باز می کنه .میگه بله عزیزم کاری داشتی .‍؟ می بینه شازده کوچولو کمی ترسیده  .دعوتش می کنه بالا ...شازده وارد میشه میشینه ..مسعود ازش می پرسه  شما کی هستین ..پدر ومادر تون کجاند ............شازده خودشو معرفی میکنه ومیگه من از یک سیاره در یک کهکشان دیگر آمده ام ویک گل سرخ زیبا وسه تا آتشفشان دارم که البته یکی شون همیشه خاموشه .اومده ام تا در اینجا دوست پیدا کنم 

مسعود ونسرین یواشکی می خندند .

بعد ادامه میده ومیگه شما با من دوست میشید .اول باید منو اهلی کنید .اینو یه روباه بهم یاد داده مسعود میگه اهلی کردن مال حیوناست شیطون کوچولو..از آن گذشته آدم بزر گا نمی تونن با بچه ها دوست بشن .نسرین با خودش فکر می کنهجمله ی آخری مسعود احمقانه وکلیشه ای بود .ولی به روش نمیآره .شازده کوچولو رو به آنهامی کنه ومیگه شما خیلی مهربان وزیبا هستید .البته کمی تعارف می کرد .مار وروباه مثل شما نبودند .خواهش می کنم با من دوست بشین .مسعود میگه عزیزم ما خیلی گرفتاریم .از صبح تا شب سرکار ودرس ودانشگاه هستیم .واصلا وقتی برای تو نداریم .بعلاوه صاحبخونه تو اجاره نامه نوشته فقط به دو نفر اجاره داده ام

نه ما نمی تونیم ..شازده میگه میدونم شما دلتون برا من میسوزه .چون بوی سوختگی داره میاد .مسعود فورا بلندمیشه وبه طرف آشپز خانه می دوه .املت سوخته بود .اون شب شازده کوچولوکنار پنجره میشینه واز گل سرخش برای مسعود و نسرین حرفهامی زنه  ولی آن دو از فرط خستگی وگرسنگی خوابشان برده بوده

شازده کوچولو با خود فکرمی کنه .خوب شد من گل سرخمو همرام نیاوردم اون اگه اینا را می دید از غصه دق می کرد ..................................................................................................

لطفا این داستان را نقد کنید ......ممنون می شوم

برتراند راسل

مشکل دنیای ما این است که احمق ها

کاملا ی از خود یقین دارند

وآنها که دانا ترند سرشار  از شک وتردیدند

رفت

عشق من رو سوی فردا کرد و رفت
نامه های کهنه را تا کرد و رفت

خسته شد از من دلش طاقت نداشت

اشک چشمم مثل دریا کرد و رفت

عاقبت پی برد به پستی دلم

قصد فتح قله ها را کرد و رفت

از من و شادی من بیزار بود

گریه هایم را تماشا کرد و رفت

با حضورش غصه ها زخمی شدند
زخم غم ها را مداوا کرد و رفت

قلب من در دست او هم می تپید

قلب را خاک کف پا کرد و رفت

دل به زیر پای او فریاد زد

سر به سوی آسمان ها کرد و رفت

گفتمش چشم انتظارم تا ابد

انتظارم را چه زیبا کرد و رفت

دونوشته از خودم



در خود، هر آنچه ساخته بودم خراب شد

درياي پر خروش اميدم، سراب شد

خورشيد مرد و ابر غريبانه‌تر گريست

روزم سياه، چون شب بي‌ماهتاب شد

در من نشاط بود،‌صفا بود،‌ شوق بود

افسوس شد،‌ سياهي و غم شد،‌ عذاب شد

اشکم، هر آنچه ريخت ز چشم نخفته‌ام

در چشم بخت خفته پرستوي خواب شد

مي‌خواستم ترا و تو مي‌خواستي مرا

نفرين به سرنوشت، که نقش بر آب شد

                                                     محمد علي بهمني

تهمت

عزیز دل تو را با خویشتن یکدل نمی بینم  

    به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمی بنم

هزاران جهد کردم تا به راهت آورم  لیکن  

   چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم

  

به زیبایی و دلداری ندیدم چون تو در خوبان 

ولی افسوس یکدم همرهت با دل نمی بینم

     

مرا بی خویش کن ساقی  که یک همدرد بی پروا    

      بجز پروانه بیدل درین محفل نمی بینم 

****

من بی خبر و در پی دل عشوه گری هست

    دل بی تپشی نیست حریفان خبری هست

او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیک

           من خوش که ز حال دلم او را خبری هست

تهمت زده ام کرد به عشق دگری      

      کاش پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

یک چند دل از بخت فریب عجبی خورد

             پنداشت تو را با من مسکین نظری هست