مرا دو گونه روایت کنند و فرقی نیست

چرا که من ز عروج و صلیب می ترسم


به جز ضرر چه نصیبی دعا برایم داشت؟!

من  از  اجابت  «امّن  یجیب»  می ترسم


پلنگ، صید خودش را سریع خواهد کشت

 من  از  نگاه  غزال   نجیب   می ترسم


نه  از  فریب   تو   حوّا ،  فقط  هراسانم

که بعد طرد من از هرچه سیب می ترسم

محمد علی علیزاده

چند نقاشی در سبک های مختلف از هنر مندان جهان

برای دیددن بقیه نقاشی ها به ادامه یمطلب بروید

ادامه نوشته


آهم که در هوای تو خود را گداختم

اشکم ، برای دیدنت آیینه ساختم

بر روی خود کشیدم و قربانی توام

تیغی که از غلاف تن خسته آختم

می آیی و در آینه رنگم پریده است

قربانی طلوع تو رنگی که باختم

گم بودم و در آینه پیدا شدم ، دریغ،

با تو به جستجوی تو یک عمر تاختم

پیوسته باد زمزم هستی که خویش را

در آبگینه های روانش شناختم

بزم حضور بود و مزامیر تازه را

با تارهای ساکت صوتی نواختم

قربان ولیئی

خط خودم

 

تقدیر وتشکر از دوستانی که می آیند و با نظرشون بنده را دلگرم می نمایند. وتشکر از دوستان دانش آموز همشهریم  که واقعا لطف دارند ................ 

ريگ باد آورده اي را باد برد.


در شب ترديد من ، برگ نگاه

! مي روي با موج خاموشي كجا؟

ريشه ام از هوشياري خورده آب:

من كجا، خاك فراموشي كجا.

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب.

پرتويي آيينه را لبريز كرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهي خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب مي بيند مرا.

سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.

جويباري خواب مي بيند مرا.

در نسيم لغزشي رفتم به راه،

راه، نقش پاي من از ياد برد.

سرگذشت من به لب ها ره نيافت:

ريگ باد آورده اي را باد برد.


شعر بهمنی با نقاشی از خودم



جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از این بیشتر


نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم می زند باز پر

نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آن است شب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جرأتش قطره ای بیش نیست
تو ای «عشق» او را به دریا ببر

تابلو رنگ روغن خودم روی دیوار

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .

سهراب سپهری

باز خط خودم  وشعری از مجمر


گهی برند به دوشم گه آورند به هوشم         

  زهی حریف صبوح وزهی معاشر دوشم 

مرا چه غم که خرابی زبام ودر به بر آید 

      که رند خانه خراب وگدای خانه به دوشم 

تو جای بر سر آتش نکر ده ای که بدانی      

   چگونه خون دل از غصه آمدست بجوشم 

غمش به ملک جهان خواجه می خرد ز من اما           

غمی که بنده ی آنم بگو چگونه فروشم 

از آنچه رفت به ما غافلی چگونه ننالم 

از آن که کرد به ما آگه است چگونه خروشم 

به بزم خویشتنم خواند مجمر امشب ودانم 

که پند ها دهدم تا به صبح و من ننیوشم




باز یک نمونه خط خودم

روزگارا قصد ایمانم مکن

زآنچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر

فضل محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را

دور دار از نام مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر

از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری

سنگِ سودم را منه در داوری

چون که هنگام نثار آید مرا

حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی

کج مکن راه مرا از راستی

پای اگر فرسودم و جان کاستم

آنچنان رفتم که خود می خواستم

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست

جز حدیث عشق گفتن دل نخواست

حشمت این عشق از فرزانگی ست

عشق بی فرزانگی دیوانگی ست

دل چو با عشق و خرد همره شود

دست نومیدی از او کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی است

عشق من پیش خرد شرمنده نیست

روی اگر با خون دل آراستم

رونق بازار او می خواستم

ره سپردم در نشیب و در فراز

پای هشتم بر سرِ آز و نیاز

سر به سودایی نیاوردم فرود

گرچه دست آرزو کوته نبود

آن قَدَر از خواهش دل سوختم

تا چنین بی خواهشی آموختم

هر چه با من بود و از من بود نیست

دست و دل تنگ است و آغوشم تهی است

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد

هرگزم اندوه نومیدی مباد

پاره پاره از تن خود می بُرم

آبی از خون دل خود می خورم

من در این بازی چه بردم؟ باختم

داشتم لعل دلی، انداختم

باختم، اما همی بُرد من است

بازیی زین دست در خوردِ من است

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست

راست همچون سرگذشت یوسف است

از دو پیراهن بلا آمد پدید

راحت از پیراهنِ سوم رسید

گر چنین خون می رود از گُرده ام

دشنه ی دشنام دشمن خورده ام


حضرت حافظ                    وخط خودم

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود


باز یک نمونه خط خودم

وقتی بساط گریه مهیا نمی شود /

وقتی که بغض بین گلو جا نمی شود/ 

وقتی تمام شب به در خانه کریم/

در می زند گدا و دری وا نمی شود/

وقتی که واژه های غزل هم اگر رسید

/در پیش تو ردیف شود اما نمی شود/ 

وقتی پس از معاینه ها گویدت طبیب/

این قلب مرده است مداوا نمی شود/ 

وقتی که انتظار سحر می کشد تو را

/ با این شب دراز که فردا نمی شود/

وقتی به دور بستر مرگ دلت همه/

گویند خوب می شود اما نمی شود/

وقتی که از خجالت ارباب چشم تو/

حتی گشوده بهر تماشا نمی شود/

یک راه مانده بهر تو آن هم ............



در سینه ی ما کینه ی کس راه ندارد


در بارگه عشق هوس راه ندارد


بس ناله و بس آه کشیدم ز دل تنگ


شد عقده گلوگیر و نفس راه ندارد


دل در قفس سینه زند پر به هوایش


بیچاره نداند که قفس راه ندارد

 

بازم تکرار وبهمنی

هميشه شايعه و انعکاسهای هميشه

شيوع پچ پچه ها و تماسهای هميشه

دلی شکنجه شد و غرق خون به گوشه ای افتاد

دوباره سينه به سينه هراسهای هميشه

نديدی؟ يکی هم در اين محله همينک

شبيه سازی مرگ و قياسهای هميشه

جه سوژه ای چه نگاهی چه حس زاويه داری و

خلق يک اثر و اقتباسهای هميشه

کسی به تسليتم يک دقيقه لال نشد

چقدر بی کسم ای سر شناسهای هميشه

نها ده اند يکی سنگ بر مزار نبوغم

به پاس آن همه لوح وسپاسهای هميشه

  عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی او را ز در خانه براندیم

هرجا گذری غلغله شادی و شورست

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیامست ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز جوئی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر «امید» که صدبار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

  تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من

باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد

حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند

زخم و بر زخم،نمک پاشد و مرهم ببرد

آن که بر دامن احسان تو اش دسترسی ست

به دهان،خاکش اگر نام ز حاتم ببرد

زنگ چل ساله آیینه ما گر چه بسی ست

آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد

رنج عمری،همه هیچ است اگر وقت سفر

رخ نماید که مرا با دل خرّم ببرد

من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قدر

که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد

جان فدای دل دیوانه که هر شب بر ِتوست

کاش جاوید،بدان کوی،مرا هم ببرد

ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!

نیست غم،دوست اگر نام مرا کم ببرد