در خود، هر آنچه ساخته بودم خراب شد

درياي پر خروش اميدم، سراب شد

خورشيد مرد و ابر غريبانه‌تر گريست

روزم سياه، چون شب بي‌ماهتاب شد

در من نشاط بود،‌صفا بود،‌ شوق بود

افسوس شد،‌ سياهي و غم شد،‌ عذاب شد

اشکم، هر آنچه ريخت ز چشم نخفته‌ام

در چشم بخت خفته پرستوي خواب شد

مي‌خواستم ترا و تو مي‌خواستي مرا

نفرين به سرنوشت، که نقش بر آب شد

                                                     محمد علي بهمني

تهمت

عزیز دل تو را با خویشتن یکدل نمی بینم  

    به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمی بنم

هزاران جهد کردم تا به راهت آورم  لیکن  

   چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمی بینم

  

به زیبایی و دلداری ندیدم چون تو در خوبان 

ولی افسوس یکدم همرهت با دل نمی بینم

     

مرا بی خویش کن ساقی  که یک همدرد بی پروا    

      بجز پروانه بیدل درین محفل نمی بینم 

****

من بی خبر و در پی دل عشوه گری هست

    دل بی تپشی نیست حریفان خبری هست

او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیک

           من خوش که ز حال دلم او را خبری هست

تهمت زده ام کرد به عشق دگری      

      کاش پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

یک چند دل از بخت فریب عجبی خورد

             پنداشت تو را با من مسکین نظری هست

به بهانه سالروز در گذشت استاد شهریار

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها

بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامیها

بخت برگشته ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامیها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرم از عیش نشابورم و خیامیها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

تا که نامت نبرد در افق نامیها

پنداشت ترا ...........

یک چند دلم سخت فریب عجبی خورد

پنداشت تو را با من مسکین نظری هست

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

خط ونقاشی خودم

   

گریه هاکردم ونشناخت مرا اهل دلی        منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند        دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت بنشیند       تو بزرگی ودر آیینه ی کوچک ننمایی

                                        ************

یکچند دل از بخت فریب عجبی خورد               پنداشت ترا با من مسکین نظری هست

تهمت زده ام کرد به عشق دگری کاش        پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

دو تا تابلو ی نقاشی رنگ روغن روی مخمل کا رهای خودم

لبخند تو خلاصه خوبیهاست

لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یك صبح است

صبحی كه انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور كبوترها 

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین كمان عشق اهورایی 

از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یك طوفان

آرامشت تلاوت یك دریاست

با ما بدون فاصله صحبت كن

ای آن كه ارتفاع تو دور ازماست

قیصر امین پور

خط خودم

بیا به میکده وچهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کانجا سیا هکارانند


بين اين مردمِ سـردرگمِ  سرماخورده
دلم از گرمی رفتار خودم جا خورده

هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه،
شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده

مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده

و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده
*
كوچه ها را همه گشتم پيِ تو نامعلوم !
كو؟ كدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟!

بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر
دست كوتاه من از دست تو منها خورده...

چند نمونه خط خودم

 

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
توشاه بیت غزل های لال من شده ای.
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای.
کاش ببینم که بعد آن همه بغض٬
جواب حسرت این چند سال من شده ای!
چقدر لکنتِ شبِ گریه را مجاب کنم؟
خدای نکرده مگر بی خیال من شده ای؟
هنوز نذر شب جمعه های من این است:
که اتفاق بیفتد تو  مال  من شده ای!!!
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم.
برای وسعت پرواز٬ بال من شده ای.
میان بغض وتبسم٬ میان وحشت وعشق٬
تو شاعرانه ترین٬ احتمال من شده ای!
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست.
عجیب خواب قشنگی ست، مال من شده ای!!!

سایه

   

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری


 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری


چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری


دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری


نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری


همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری


 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری


 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری


 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری


 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری


 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

خط امین البرزی


خط خودم