از شاعری دیگر




یک عمر قفس بست مسیر نفسم را 

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

 

نمی دانم در ذهن کدام شاعر متولد شده ......

این شعر را خیلی دوست دارم

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه ی راه و خطا شد

کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز

سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

باز آئی و برهانیم از چشم به راهی

دل گر چه مدامم هوس خط تو دارد

لیک از تو خوشم با کرم گاه بگاهی

تقدیر الهی چو پی سوختن ماست

ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم

افسانه ی این بی سر وته قصه واهی

 


بهمنی

جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر

نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوی خطر

برا آن است شب تا بخوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
تو ای عشق او را به دریا ببر

از شاعری دیگر


دور  از  نور    رُِخت  ناظر ماهم  هر   شب
                               
به امید قدمت چشم به راهم هر شب
شانه ای نیست برآن سر بنهم شکوه کنم
                               
تا  بگویم غم دل همدم چاهم هر شب
گرچه این  بغض  گلوگیر  صدایم  را  کشت
                                
کر کند گوش فلک ناله و آهم هرشب
طمع  دانه   نمودم   که   به    دام   افتادم
                            
پایِ دل بسته بدان موی سیاهم هرشب
روی  زردم  بنگر سرخی  ازین چهره برفت
                              
آتشم باش که من خرمن کاهم هرشب
خواب و  رویا  زسرم   رفت   بیا   شیرینم
                             
جام وپیمانه ومستی زتو خواهم هرشب
در خیالم  همه  دم  همچو  غزالی   زیبا
                              
میخرامی تو  و من محو نگاهم  هرشب
"
با  خیال  تو بسر بردن  اگر هست گناه
                             
باخبر باش که من غرق گناهم هرشب"
نادر این آینه رخ کیست که ماتش شده ای؟

                      
کیش من گیر که بی دغدغه شاهم هرشب

ایام سوگواری وعزاداری نبی گرامی اسلام (ص)

 

امام حسن مجتبی (ع)وامام رضا (ع)

بر شیعیانش تسلیت باد 

باغی در صدا



در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم
.

سهراب سپهری 


از دوستان عزیزم.بهمن عبدی .امیر حسین غمخوار .وبهنام بستانی 

که برام نظر خصوصی گذاشته بودند .وتمامی عزیزانی که به وب حقیر  

تشریف می آورند کمال تشکر وقدر دانی را دارم 

کاروان می آید از شهر دمشق

     برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 کاروان با خود رباب آورده است

  بهر اصغر شیر وآب آورده است

 کاروان آمد ولی اکبرنداشت

   ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 کاروان آمد ولی شاهی نبود

   بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...



 

اربعین حسینی برساحت مقدس آقا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه ) وشیعیانشان تسلیت باد.

از حافظ


یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

 

یک شعر ترکی از شهریار


قیشین قره قئییدی آلیب منیم جانیمی

خورتدان دئییب قوجالیق ، کسیب منیم یانیمی

بو سیگاردا زه لی تک ، دوشوب منیم جانیما

دوداق - دوداقه قویوب ، سورور منیم قانیمی

سازاق سازین قوراراق ، قولاقدی سانکی بورور

چکیبدی ایپلیگیمی ، قیریبدی قئیطانیمی

یئنه قیشین قوشونی ، پائیز مارشین چالاراق

کردیمده وارسا بیچیر ، لاله می ریحانیمی

اوشودوم ها اوشودوم، دئییر منیم دردیمی

کورسو تووین ایتیریب ، آختاریر درمانیمی

پاییزلامیش زمی یم، وریان منه نه گرک

دؤنرگه دؤندره جک ، دؤندیکجه وریانیمی

قوی چالخاسین بیزی بو ، زمانه ئهره کیمی

منیم سودوم چورویوب ، تورشاتسین آیرانیمی

هنر دیلین قلمین ایشدن سالان منی ده

ایشدن سالیب ایتیریب پاک ادیمی سانیمی

حیدربابا یولی تک ، یول باغلانیب اوزومه

آوچی فلک آولاییب سررویله جئیرانیمی

نازلی یاریم گئده لی ، سؤنوب منیم چیراغیم

خان وارسادا نه کاری ، ائوین کی یوخ خانیمی

مریم کؤچوب گئدیبن شهرزادینم دا گئدیر

فلک الیمدن آلیر ، درریمی مرجانیمی

یئتیم تک اوز - گؤزومی نیبت باسیب باساجاق

یامان قاریشدیریاجاق ، سلقه می ، سهمانیمی

نه دیز وار کی سورونوم، نه اوز وارکی قاییدیم

نه یوک قالیب نه یابی ، سویوبلا کروانیمی

ائلدن منی قئوجالیق ، آزقین سالیب ، سالاجاق

ایتیردی تبریزیم ، اودوزدو تهرانیمی

بیزیم ده چایخانامیز ، چای تؤکررک قوناغا

دولدوردی زردآب ایله ، منیم ده فنجانیمی

قلیانلا شهریاریم غمی قالدیر باقالیم

من ده خورولدادیرام ، غم باسدی قلیانیمی

استاد شهریار

با خلق می خوری می وبا ما تلو تلو

قربان هرچه بچه خوب سرش بشو

باور نداشتم که به این زودی ای فقیر

در زیر دست و پای حریفان شوی ولو

اسباب گند و کوفت بقدر کفاف تو

در شهر کهنه هست چه حاجت به شهر نو

مشد ی کجا و سور چرانی که مرد پاک

نه بند پول باشد و نه بنده ی پلو

فروغ


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد

 

 

 

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد