درسوگ عزیزانمان

صدای غرشی برخاست 

انبوهی گرد وغبار به آسمان بلندشد 

چه شده بود ؟

صدای ناله وشیون در کوه انعکاس یافت 

وبه دنبالش 

کودکانی با گیسوان پریشان 

با گونه های سرخ 

با چشمانی که مثل ستاره می درخشید 

در زیر انبوهی از آوار کشیده شد 

ودر خاک وخون خاموش شد 

مثل شمعی در باد 

کوه پایه ها ماند وخاطراتشان 

دیروز در همین زمان 

دست هایشان زلف سنبل های زمین را شانه میکرد 

دیروز آنها سر زمین بودند 

الا ن ولی زیر خاکند

سرد وخاموش 

دیگر صدایشان در کوه نخواهد پیچید 

هر گز باورم نمی شد 

دست سرد زمانه 

بین دست های کوچک او ومن 

دیواری از جنس آوار بکشد

وما را با آواری از اندوه 

در سوک غنچه هایمان بنشاند 

چه اندوه گسترده ای .............

چه غم بز رگی ........... 

زلزله ی اخیر سرزمینم

کدامین تقدیر در زندگیت رقم خورد 

که گیسوان  بافته ات را پریشان نمود

وبر گونه های سرخت غبار زردی نشانید 

توانستی کودکت را از زیر آوار در بیاوری ؟

از اون یکی بچه ات خبر یافتی؟

گفتی نمدانم کجایند .پیدایشان کردی ؟

چه کسی گرد غم از چهرات خواهد زدود ؟

یا اشک هایت را پاک خواهد کرد ؟

یا تر ا دلداری خواهد داد؟

اما میدانم 

گروهی انسان مهربان 

اجازه نخواهند داد غم واندوه زانوانت را سست کند 

وبرای یاریت شتابان خواهند آمد 

ای مادر غم دیده ی سرزمینم 

می دانم کوه قره داغ با ستاره ها دست به یکی کرد و 

این تقدیر را برای تو و برای ما رقم زد 

ای کوه قره داغ 

آنزمان که مه وطوفان با سرنوشت تو در گیر می شود 

از این مصیبت بزرگ یادی کن 

که چه به روز گار ما آوردی 

خودمان و کودکانمان را ترساندی 

از شیون وناله هایی یاد کن که به گوش فلک رسید 

وآسمانیان های های گریستند 

یاد کن ................

یاد کن ... 

فروغی بسطامی

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
... 
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سرتا قدم نشانه ی تیر تو گشته ام 
تیری خدای نکرده مبادا خطا کنی 

تا کی در انتظار قیامت توان نشست ؟
بر خیز تا هزار قیامت به پا کنی
 
دانی که چیست حاصل انجام عاشقی ؟
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی 

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیده‌ی افلاک جا کنی

فروغ بسطامی
 
 
 

 
 

 

رهی معیری




لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد 
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد 
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند 
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد 
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم 
لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد 
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت 
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد 
از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید 
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد 
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود 
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد 
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی 
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد 


من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست كه می خواهدم آزاد

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار كه دندانزده ی غم شود ای دوست

این سیب كه نا چیده به دامان تو افتاد

محمد علی بهمنی

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش نگفت . من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود . آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را
اشاره ای کنم . انگار کوه کندم

 بهمنی

غزلی زیبا از یک شاعر دیگر


گفتی شتاب رفتن من از برای توست!

اهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر می گریزی گویا که غافلی

آرام سایه ای همه جا در قفای توست

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی

رفتی بسوز،این همه اتش سزای توست...

باز هم از بهمنی

رنگ سال گذشته را دارد     همه ی لحظه های امسالم
365 حسرت را                  همچنان میکشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن   من به فنجان تو نمی گنجم
بیوه ام در جهان نما چشمی   که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید                مژده ی تازه ی تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد             زخمهایی همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ازداد                حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمیدانم از چه می خندم         هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم      دیدن دوستان تماشایی است
به غریبی قسم نمی دانم         چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند .         چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز        من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان . لالم
تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست

 

گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست

غزلی دیگر  از صائب تبریزی

گر قابل ملال نیم شاد کن مرا 

ویران اگر نمی کنی آباد کن مرا 

حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو 

از وعده ی دروغ دلی شاد کن مرا 

پیوسته است سلسله ی خا کیان به هم 

در هر زمین که سایه کنی یاد کن مرا 

شاید به گردقافله ی بیخودان رسم

ای پیر دیر همتی ،امداد کن مرا 

بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار 

چون سرو وبید از ثمر آزاد کن مرا 

دارد به فکر صائب من گوش عالمی 

یک دم تو نیز گوش به فریاد کن مرا  

ای گل من قلب من از عطر تو گلخانه شده
سر زده عشق آمده و خانم این خانه شده

بوی خوش عشق ببین پر شده در جان و تنم
گل هایی از سایه تو بر سر من سایه شده

از نفس تازه تو تازه شده هر نفسم
باآنکه با یاد تو من عمریه که همنفسم

در راه عشق وقتی که تو با دل من همسفری
همسقر عشقم و من عاشقی تازه نفسم

ای گل من قلب من از عطر تو گلخانه شده
سرزده عشق آمده و خانم این خانه شد ه


صدای عشق از تو شنیدم ،میون این همه صدا
گفتم که انگار مهمان عشق برام فرستاده خدا

وقتی می دیدم چگونه قلبم از خود من میشه جدا

با عشق خود ای نازنین درد مرا کردی دوا

حالا که تو آمده ای خانه ما هر قدمت بر سر ما

ای گل من قلب من از عطر تو گلخانه شده
سر زده عشق آمده وخانم  این خانه شده

بوی خوش عشق ببین پر شده در جان و تنم

گلهایی  از سایه تو بر سر من سایه شده......

از شاعری دیگر....

یک طراح با خودکار ومرکب از خودم

یک مثنوی از شاعری دیگر

  ای سزاوار محبت ،ای تو خوب بی نهایت

                                  همه ذرات وجودم ،به وجودت کرده عادت

    به خدا دوست داشتن تو هم یه عشقه هم عبادت

                                  تو سزاواری که باشی ،همدم روزها و شبهام

   تا که عشقتو ببینی ،توی جونم و تو رگهام

                                 بشنوی دوستت دارم رو حتی از فرم نفسهام

  با نوازشهای دستت ،سوختن از تب رو شناختم

                                تب عشق آتشینی که من به اون قلبمو باختم

  قاصد بودن من بود ،موج خوشحالی چشمات

                                وقتی که عشقو می دیدم توی قطره های اشکات

   هر کی از عشق گریه کرده ،شادی رو تجربه کرده

                                تا شبی در حرم عشق ،سفری به کعبه کرده

  ای که برده ای مرا تا ،مرز یک عشق خدایی

                                بیا پاره ی تنم باش تو که پاک و بی ریایی

  اوج فریاد دلم شد ،عاشقانه دل سپردن

                               در وجود تو شکفتن با تو بودن یا که مردن

  هر کی از عشق گریه کرده ،شادی رو تجربه کرده

                               تا شبی در حرم عشق سفری به کعبه کرده