تشکر

تقدیر وتشکر از تمام عزیزانی که به این وبلاگ  تشریف می آورند وعذر خواهی از اونایی که

نمی تونم نظر براشون بذارم ..........


سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه  ی ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله سحر و گریه شبانه ی ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ی ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه  ی ما

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ی ما

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ی ما.

رهی معیری

نقاشی وخط اثر خودم

یک داستانک فوق العاده زیبا


شعله های آتش وحشیانه زبانه می کشید دود وبخار فضای وحشتناکی به وجود آورده بود .آتش بی رحمانه  جلو

می رفت .ماشین های آتش نشانی آژیر کشان رسیدند ذر کوتاه ترین زمان آب پاش ها  آب را به سمت آتش

پاشیدند .در این موقع رییس گروه آتش نشانی  دید که آب با سرعت زیاد از پنجرها وارد خانه ها میشود .با خود

گفت شاید ......دستور داد آب پاشی را متوقف کنند

ونربان ها را بالا ببرنند..فورا خودش  از نردبان بالا رفت.ودر حالی بچه ای زیر بغل داشت پایین آمد وبعد

دید .کودکی دیگر در میان شعله ها گرفتار شده ..با خود فکر کرد خدایا بروم نروم ..اگر خودم گرفتارشوم

...اگر نتونم کودک را نجات دهم.وخودم نتوانم بر گردم ....من هنوز جوانم  .....تحصیلات ...پدر ..ومادر

....دل به دریا زد و از نردبان بالا رفت ..دوان دوان  با عجله کودک را گرفت وبه پایین آورد .ولی خودش از

حال رفت .فورا امبولانس ها آمدند ورییس گروه آتش نشانی را به بیمارستان انتقال دادند .در آن بیمارستان

متوجه شدند نمی توانند بر ای او کاری انجام دهند .واو را به بیمارستان مجهز تر

انتقال دادند ..بله آقای امیدعباسی

 مرگ مغزی شده بود   .ایشان بعد از مرگ مغزی نیز با اهدای عضو جان سه نفر از هموطنانمان را

نجات داد وبرای همیشه در خاطره ها زنده ماند ....فردا در 29/2/92 پیکر پاکش ساعت 10صبح در خیابان

میمنت تهران تشییع خواهد شد ..روحش شاد ویادش گرامی باد

غمدن منیم ، بیر عینک وار گوزومده -استاد شهریاردان

/**/

ائوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ
ائودن چیخام ، من اویانا ، یارگلی

تای - توشلاریم ، چوله چیخا، گون چیخار،

من چیخاندا یاغیش گئتسه ، قارکلی


یازیغ قوزوم !آجلیغا دوز ، داریخما،
بوگون - صاباح باهار گلی ، بار گلی

بیزه گله - گلمیه ، بیر کال اییده،

قونشوموزا هیوا گلی ، نار گلی

خان ایوئینه ، شئر گله ، قویروق بولار

بیزیم ائوه، کور ایت گله ، هار گلی .

خلقه قوناق گلی ، گوزی سورمه لی ،

بیزیم ائودن ،کور گئتمه میش ، کار گلی

بختیمه آرواد نه چیخا ، بیلمیرم؟
بللی دی کی سارساغا ،سوسار گلی .

بیراوچ اتک اندازادیر اگنیمه،

سالیسبوری گن گلمه سه دار گلی .

دولتلی یه یاس داگله اوینایار ،

بیز کاسیبا توی گله ،آخسار گلی

غم یوکوندن ،کدخدانین حصه سی ،

خردل اولی ،بیزیمکی خالوار گلی .

کتده بیزی دویله ، بیر هاوار یوخ،

بیز بیر کلمه حق دانیشساق ، جار گلی

دارغاشا ییرتلار بیزه سرکار چیخار،

دار دیبیندن قورتولار ، سردار گلی .

بوندان بئله ،ئوزگه گوره م ،ئوزگه دن -

منت چکیر ، غیرتیمه آر گلی

.

ایشچی ، تویوق کسنده من باخانمام ،
بیلمم نئجه اوره گینده وار گلی ؟

غمدن منیم ، بیر عینک وار گوزومده .

ایشیق - آیدین گون ، گوزومه تار گلی .

عشقیم دوشوب یادیمه ، گوزلر داشار ،

باهاردا سئل آتلانی - چایلار گلی .


چوخ شاعیرین طبعی دونار بوز کیمی ،

*شهریار*ین شعری ده ، قاینار گلی .

عماد خراسانی


 

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست

حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است 

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست ... 

 

گرچه مستیم و خرابیم ، چو شبهای دگر


باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر


امشبی را که در آنیم ، غنیمت شمریم


شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند

من نه آن صیدم که با این دام نخجیرم کنند

حرف مفتی پیش من جز حرف مفتی بیش نیست

فاش گویم هر چه میخواهند تکفیرم کنند

با فقیهان دارم آهنگ جدل ترسم ز آنک

چونکه در منطق فرو مانند تعذیرم کنند

هیچ ندهم گوش هرگز بر فسون واعظان

چون نیم احمق که تا این قوم تسخیرم کنند

ناصحان غیر مشفق زان کشندم سوی شیخ

 تا بدین تقریب دور از حضرت پیرم کنند

آیتی از عشقم و فارغ ز کفر و دین ولی

کافر و مسلم بمیل خویش تفسیرم کنند

در بهای ساغری بخشم متاع کفر و دین

گر چه یاران منع ازین اسراف و تبذیرم کنند

شورها دارم بسر " فرخ " که گر عنوان کنم

ابلهان دیوانه خوانند و به زنجیرم کنند.

فرخ خراسانی

آویخته ام    در    گذر    باد    دلم    را

                                 شاید      ببرد      تا      عطش     آباد     دلم     را

بگشایم از این مویه دری سوی تبسم

                                                بگذارد   اگر   غم   کمی   آزاد   دلم   را

تا مهر جنون خورده به پیشانی اشکم

                                                یک لحظه ندیده است کسی شاد دلم را

می سوزم از این درد که بی دردم و دردا

                                                   کس نیست بپرسد که چه افتاد دلم را

با   بال   دعا   باد  صبا  می برد  امشب

                                                   تا   لحظه   سوزانی   میعاد   دلم   را

من  صید  کمند  توام  ای  آه  سحر خیز

                                                   مسپار  خدا  را  تو  به  صیاد  دلم  را

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد


به پیامی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

تقدیم به دوستداران ادبیات ترکی

فریاده گلین نازلی نیگارم گدیر الدن

همدم اولوب اغیاریله یاریم گدیر الدن


رفتاری گوزل نطقی گوزل باخماسی گویچک


آهو کیمی باخدیقجا قراریم گدیر الدن


حسرتله قالار گوزلریم آخیر دالنسیجا


هجران یلی اسدیکجه بهاریم گدیر الدن


ناز ایله سه نازین چکرم ئول دیسه ئولم


یوخ چاره یولوم شعر و شعاریم گدیر الدن


آواره قالان من غم عشقینده یانان من


آخیر نه دییم دار و نداریم گدیر الدن


زلفین توکوب اطرافه گییب جامه ی زرین


آماده اولوب گتمگه یاریم گدیر الدن

استاد جعفری

تغییر

داد چشمان تو در كشتن من دست به هم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر يك ابروي تو كافي است پي كشتن من

چه كنم با دو كماندار كه پيوست به هم

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از كار جهان رو به پريشاني داشت

زلف او باز شد و كار مرا بست به هم

مرغ دل زيرك و آزادي از اين دام محال

كه خم گيسوي او بافته چون شست به هم

دست بردم كه كشم تير غمش را از دل

تير ديگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان كرد وصال

غير آسودگي و عشق كه ننشست به هم

مگذارکه یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد ..

این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده رود...

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده ...

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

بیا تا اومدنت دیر نشده دلا دلگیرنشده ...

تا هنوز فاصله مون جوونه و پیر نشده...

آخه شبها جای خواب تو چشام دریای آبه ...

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه...

هنوزم عکس من وتو روی دیوار توی قابه...

نامه ای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه...

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده ...

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

  هفته ی معلم  گرامی باد

مجموعه 
بهترین داستان های زیبا

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

باز هم یک تکرار

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 

اکسیر من نه اینکه مرا شعـر تازه نیست

 

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

 

در شعر مـن حقیقت یک ماجرا کم است

 

تا این غزل شبیه غزل های من شود

 

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

 

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای تو

 

آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

شعر از: محمد علی بهمنی

یک نمونه تابلو خط خودم ,,,نقاشی خودم

یک 

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم


حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست


بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل توست


آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم

این واژه ها صراحت تنهایی من اند


با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی


بی خویش در سماع غزل ها ببینیم


یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود که ناگزیری دریا ببینیم


شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم