تکرار قسمتی از یک پست ....نقاشی های خودم روی بوم رنگ روغن

 

اهل هزار و یک شبم

از ته قصه ها میام

از زمهریربی کتاب

از شهر بی صدا میام

دختر خاکستر نشین

این کولیه بی سرزمین

فانوس پشت پنجره

در این شب ستاره چین

ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس

فردای نقطه چین و از سر بنویس


امشب شب ضیافته

در قصر یخ ، تاج وبلور

میلاد شهزاده ی من

اینجا کنار کوه نور

من بی لباس و بی نفس

کنجه پر از رنج قفس


برای دستای فقیر

معجزه ی یک بوسه بس

انگار ستاره ای داره

رختمو سوزن میزنه

انگار تو قاب پنجره

کفش بلورین منه

ببین که اسب معجزه

اومده پای پله ها

انگار به خوابم اومده

شهزاده ی عاشق ما

ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس

فردای نقطه چین و از سر بنویس


 






نیزه های دو سر – نگاهی به رمان Lord of the Flies اثر ویلیام گلدینگ





آنان که آثار ویلیام گلدینگ را خوانده و با ماهیت نمادین و مبهم و پشت پرده آثار او آشنایی دارند؛ می دانند این نویسنده نام آشنا، چرا به شایستگی افتخار دریافت جایزه نوبل ادبیات را داشته است. اما حتی اگر بخواهیم بر فهرست افتخارات این نویسنده چشم پوشیده و آثار او را با دیدی کاملاً عاری از پیش داوری بخوانیم؛ متن ساده و شیوای او که در عین حال پر از پیچیدگی های پنهان و لایه هایی است که نه به رویدادی های واقعی داستان، بلکه به مفاهیمی بسیار متفاوت اشاره می کند– و بیشتر به چین های یک پارچه مخملی بسیار زیبا می ماند – خواننده را مسحور و شگفت زده می کند. گلدینگ در دنیا ها و داستان هایی که خلق می کند با شیوه ای زیرکانه مفاهیمی را انتقال می دهد که به دنیا هایی دیگر و رخداد هایی دیگر اشاره می کند و با استفاده زیبا، شاعرانه و شگفت انگیز از نماد ها، در پشت صحنه داستان واقعی، تصویری محو از دنیای دیگر ایجاد می کند که به سادگی نمی توان آن را دید وبا خواندن خلاصه داستان، نمی توان به آن دست یافت.



یکی از مشهور ترین آثار گلدینگ Lord of the Flies است: رمانی که خود، با الهام گیری از آثار یک نویسنده جادوگر گونه دیگر (کنرد) نوشته شده و در نگاه اول، به لطف تصویر تکان دهنده و واقع گرایانه ای که از یک داستان کلیشه ای رها شدن در جزیره ناشناخته خلق کرده؛ خواننده را مسحور می کند. مهارت و قلم فرسایی بی نظیر گلدینگ در خلق یک داستان باور پذیر ستودنی است. حتی اگر لایه های متعدد این رمان را نادیده بگیریم؛ زیبایی هنرمندانه نگارش آن به نوبه خود شایسته تقدیر است. شیوه استفاده از نماد ها – چه استفاده از نماد ها برای توصیف رخداد های واقعی داخل داستان، و چه استفاده از رخداد های واقعی داخل داستان به عنوان نمادی برای توصیف مفاهیم دنیای واقعی – آنچنان زیبا، خلاقانه و هنرمندانه است که بعید است روح حساسی آن را خوانده و تحت تاثیر قرار نگیرد. نماد هایی چون صدف حلزونی، یا آتشی که باید همیشه روشن بماند (و قهرمان داستان که در مقطعی شگفت انگیز و بی نظیر از داستان، فراموش می کند این آتش اصلاً برای چه افروخته می شود و صرفاً با تعصب تلاش می کند آن را روشن نگاه دارد)؛ یا نیزه دو سر، یا جمجمه خوک، یا عینک، یا هیولا، یا مهم تر از همه آن ها، تک تک شخصیت های داخل داستان، مفهومی بسیار بالاتر از آنچه به نظر می رسد دارند و این مفهومی است که هر خواننده باید خود آن را بیابد.

اما این داستان بی نظیر و ستودنی، تنها مقدمه ای برای یک انتقال یک حکایت انتزاعی است که شاید برای پی بردن به آن مجبور شویم از قدرت تخیل و تعقل به یک میزان استفاده کنیم. بسیاری از منتقدان با نگاهی سطحی به داستان، آن را نمادی از شرارت ابدی روح انسان دانسته اند. اما این تنها لایه اولیه داستان است. چون در پی آن لایه های ترسناک تر و تکان دهنده تری از حقایق زندگی انسان نهفته است. در نگاهی عمیق تر، لایه های پنهان داستان که به شیوه ای بسیار ظریف در آن مخفی شده؛ مفاهیمی بسیار بنیادی تر، داستانی بسیار جدی تر و تراژدی غم انگیز تری را به تصویر می کشد.
Lord of the Flies در نگاه اول ظاهراً داستانی ساده و کودکانه است. عده ای از کودکان، در یک جزیره متروک و ناشناخته رها شده اند و اکنون باید برای بقا مبارزه کنند. از یک طرف قهرمانان داستان – که بزرگ ترین آن ها 12 سال دارد – باعث می شود مخاطب نا آشنا، آن را داستانی برای کودکان قلمداد کند. از طرف دیگر تم رها شدن در جزیره ناشناخته نه تنها تکراری است؛ بلکه با در نظر گرفتن سردم داران این تم – رمان هایی چون رابینسون کروزو، جزیره اسرار آمیز، خانواده سویسی رابینسون و آثار مشابه دیگر که همگی قهرمانانی بزرگسال دارند- همگی آثاری در خور نوجوانان یا خوانندگان معمولی بوده اند و نا خود آگاه این شائبه به وجود می آید که این داستان گم شدن در جزیره ناشناخته نیز از همان دست آثار است. اما رمانی که در باره کار های عده ای کودک در یک جزیره نوشته شده؛ چه از لحاظ ماجرای داستانی تاریک و هولناک اولیه و چه از لحاظ مفاهیم انتزاعی عمیق تری که منتقل می کند؛ از آن رمان های طولانی با قهرمانان بزرگسال بسیار جدی تر است و مخاطب هوشمند تر و رشد یافته تری را هدف قرار داده.
ادامه نوشته

گريه كنم يا نكنم

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي
ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تصاویری امروزی از باغ فدک حضرت فاطمه .س..وخانه های اطرافش

باغ فدک در 260کیلو متری مدینه می باشد

ادامه نوشته

استاد شهریار


زندگانیم و زمین زندان ماست
زندگانی درد بی درمان ماست
راندگانیم از بهشت جاودان
وین زمین زندان جاویدان ماست
گندم آدم چه با ما کرده است
کآسیای چرخ سرگردان ماست
جسم قبر و جامه قبرو خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
جمع آب و آتشیم و خاک و باد
این بنای خانه ی ویران ماست
نور را ما نی ، که اندر لانه ها
روز باران هر نمی طوفان ماست
احتیاج این کاسه ی دریوزگی
کوزه ی آب و تغار و نان ماست
آبروی ما به صد در ریخته است
لقمه نانی که در انبان ماست
جز به اشک توبه نتوان پاک کرد
لکه ننگی که بر دامان ماست
میزبان را نیز با خود می برد
مهلت عمری که خود مهمان ماست
خضر راه خویشتن باش ای فقیر
چشم گریان چشمه ی حیوان ماست

نقاشی دیواری خودم

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

شهریار

 

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

سایه دولت همه ارزانی نودولتان

من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین

گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل

سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن

شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک

او جمال جمع جوید در زوال خویشتن

خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت

پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن

آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما

رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن

همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها

عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن

شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک

شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن

نقاشی خودم


مباش  در  پی کتمان ...  که  این  گناه تو نیست
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به   فکر  مسند   محکم تری  از  این ها   باش
که  عقل  مصلحت  اندیش  تکیه  گاه  تو  نیست

مباد     گوش     به     اندرز    عقل    بسپاری
فنا  طبیعت  عشق  است  و   اشتباه  تو   نیست

سیاه   بخت تر  از  موی  سر  به  زیر  تو  باد!
هر  آن  که  کشته ی  ابروی سر به راه تو نیست

سیاه   لشگر   مویت    شکست   خورده    مباد!
نشان    همدلی    انگار    در   سپاه   تو   نیست

کشیده اند    دل   شهر   را   به   بند   و   هنوز
خیال   صلح   در   این  خیل  رو    سیاه تو نیست

هزار    صحبت    ناگفته    در    نگاه   من   است
ولی   دریغ   که   این   شوق   در   نگاه   تو نیست!

بدون متن

یادم نمی رود که چه کردی برای من 
 
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود 
 
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
*****

تو با وفا ترین افق دور و مبهمی 
 
یادت کنار ساحل دل تاب می خورد
هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش
 
از برکه ی لطیف دلت آب می خورد

 

خط خودم

   

محمد نظام آبادی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

آتش بزن که باغ مرا برگ و بار نیست

 

                                  فرقی میان فصل خزان و بهار نیست

 

سهم تو روزهای خوشی بود و سهم من

 

                                 جز یک دل شکسته از این روزگار نیست

 

فرقی میان بود و نبودت نمیکند

 

                                 وقتی کسی برای تو در انتظار نیست

 

آزادی و قفس همه یک رنگ میشود

 

                                  وقتی بهار رفته و گلشن به کار نیست

 

جز سازشی به زور نیاید مرا به کار

 

                                وقتی زمانه با دل ما سازگار نیست

 

ای نوگلان که خوش به همین چند روزه اید

 

                               هرگز بهار گلشن تان ماندگار نیست

 

باید سکوت کرد میان نگفته ها

 

                                 آنجا که دردهای دلت در شمار نیست

 

باید نوشت بر در گلزار روزگار

 

  ......................................                      

خط ونقاشی خودم

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه این گونه توانی است مرا


نه زخون گریه آن زخم ، گزیری ست تو را
نه از این گریه یكریز ، امانی است مرا


باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا


چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا


گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا


عرق شرم دلم بود كه از چشمم ریخت!
ورنه بركشته تو گریه روا نیست مرا


ایام سوگواری حضرت علی .ع. وشبهای پر فضیلت قدر

خون جبین به گلشن حسنش گلاب شد
 چون شمع سوخته نور پراکند و آب شد
 
از خون او به دامن محراب، نقش بست
 بر این شهید، ظلم و ستم بی‌حساب شد

 

شمشیر، گریه کرد به زخم سر علی
 حتی به غربتش جگر خون کباب شد
 
محراب! ناله از دل خونین کشید و گفت:
 یا فاطمه! دعای علی مستجاب شد
 
مویی که شد سفید زهجران فاطمه
 جرمش مگر چه بود که از خون خضاب شد؟
 
هرکس گرفت سهم خود از دست روزگار
 سهم تراب، خون سر بوتراب شد
 
فرق علی دو‌تا شد و جبریل صیحه زد
 ای وای! چار رکن هدایت خراب شد
 
هر پادشه ستم به رعیت کند ولی
 پیوسته بر علی ز رعیت عذاب شد
 
هم شیر حق برای شهادت شتاب داشت
 هم خصم بهر کشتن او در شتاب شد
 
«میثم!» سرشک دیده و خون‌جگر کم است
 بــر رهبــری کـه پیـر به فصل شباب شد



التماس دعا

...............یوردوموزون  ادبیاتی.........کور اوغلی



 

داستان کوراوغلی در واقع تمثیل حماسی زیبایی از مبارزات طولانی مردم با دشمنان داخلی و خارجی است و مخصوصاً با الهام از قیام جلالی لر خلق شده و در دو کلمه قیام کوراوغلو و دسته اش تجلی کرده است .
نهال این قیام به وسیله مردی سالخورده به نام علی کیشی کاشته می شود که پسری دارد موسوم به روشن که همین پسر سالهای بعد به نام کوراوغلی مشهور و نامبردار گردید .
علی کیشی خود مهتر خان بزرگ و حشم داری به نام حسن خان بر سر اتفاق بسیار جزیی که آن را توهین نسبت به خود تلقی می کرد دستورمی دهد چشمان علی را از کاسه در آورند .
علی کیشی بر اثر این حادثه با دو کره اسب که آنها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانه ای دریایی به دست آورده بود همراه پسرش روشن از قلمرو و نفوذ و قدرت حسن خان می گریزد و در چنلی بل یا کمره مه آلود که کوهستانی سنگلاخ و صعب العبور با راههای پیچاپیچ است مسکن می گزیند .
روشن آن دو کره اسب را که به نامهای قیرآت و دورآت مشهور می شوند به دستور جادو مانند پدرش پرورش می دهد و در قوشابولاق یا جفت چشمه در شبی معین آب تنی می کند و بدین گونه هنرعاشقی در روح آن دمیده می شود .
علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتاده است شمشیری برای پسرش روشن سفارش می دهد و بعد از وصایا و سفارشهای لازم می میرد و در همان قوشابولاق به خاک سپرده می شود .
آوازه هنر روشن به تدریج از کوهستانها می گذرد و در شهرها و روستاها به گوش مردم می رسد و در این هنگام است که از روشن به کوراوغلویعنی کورزاد شهرت پیدا می کند .
کوراوغلی سرانجام موفق می شود حسن خان را به چنلی بل آورده به آخور ببندد و انتقام پدرش را از او بستاند . از عاشقهای پرآوازه آن عصر عاشق جنون بود که به کوراوغلی می پیوندد و به تبلیغ افکار و اندیشه هایش می پردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان می شود .
داستان کوراوغلی در عین حال که بهترین و قویترین نمونه های نظم و نثر آذری است بندبند این حماسه شورانگیز از آزادگی و مبارزه و دوستی و انسانیت و برابری سخن می راند و به همین ملاحظه از دیرباز مورد توجه آهنگسازان و فیلمسازان قرار گرفته اپرای کوراوغلی که سخت دلچسب و مشهور است از روی حماسه ساخته می شود .
چون کوراوغلی در داستانهای فولکوریک آذربایجان دلاوری نامدار و مبارزی بی باک و گردنکش بود و زیربار زور و خودسری و خودکامگی دیگران نمی رفت لذا نام و آهنگش هر دو صورت ضرب المثل پیدا کرده است منتها در مقام زورگویی و خودسری و مطالب غیر منطقی گفتن ، نه در مقام مبارزه با خودکامی و خودکامگی .

ادامه نوشته

نقاشی سمت چپ ....کار خودمه



رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی
گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم .
.