تکرار قسمتی از یک پست ....نقاشی های خودم روی بوم رنگ روغن



اهل هزار و یک شبم
از ته قصه ها میام
از زمهریربی کتاب
از شهر بی صدا میام
دختر خاکستر نشین
این کولیه بی سرزمین
فانوس پشت پنجره
در این شب ستاره چین
ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس
فردای نقطه چین و از سر بنویس
امشب شب ضیافته
در قصر یخ ، تاج وبلور
میلاد شهزاده ی من
اینجا کنار کوه نور
من بی لباس و بی نفس
کنجه پر از رنج قفس
برای دستای فقیر
معجزه ی یک بوسه بس
انگار ستاره ای داره
رختمو سوزن میزنه
انگار تو قاب پنجره
کفش بلورین منه
ببین که اسب معجزه
اومده پای پله ها
انگار به خوابم اومده
شهزاده ی عاشق ما
ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس
فردای نقطه چین و از سر بنویس


گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و آينه پر ميشود از بيكسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه ميرسي
ببين كه آب ميشود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو جامهدان پر ميكني من خالي از جان ميشوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران ميشوم
بعد از تو با من چه كنم با من بيپناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشقشكن
تو ميروي و جان من گور ترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو جامهدان پر ميكني من خالي از جان ميشوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران ميشوم
بعد از تو با من چه كنم با من بيپناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشقشكن
تو ميروي و جان من گور ترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد


باغ فدک در 260کیلو متری مدینه می باشد
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن
مباش در پی کتمان ... که این گناه تو نیست
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست
به فکر مسند محکم تری از این ها باش
که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست
مباد گوش به اندرز عقل بسپاری
فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست
سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!
هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست
سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!
نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست
کشیده اند دل شهر را به بند و هنوز
خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست
هزار صحبت ناگفته در نگاه من است
ولی دریغ که این شوق در نگاه تو نیست!


یادم نمی رود که چه کردی برای من
گلدان
آرزوی مرا آب داده ای
در سایه روشنی که پر از
عطر یاس بود
من
را به روی ثانیه ها تاب داده ای
*****
تو با وفا ترین افق دور
و مبهمی
یادت
کنار ساحل دل تاب می خورد
هر قوی تشنه ای که ترک
می خورد دلش
از
برکه ی لطیف دلت آب می خورد
آتش بزن که باغ مرا برگ و بار نیست
فرقی میان فصل خزان و بهار نیست
سهم تو روزهای خوشی بود و سهم من
جز یک دل شکسته از این روزگار نیست
فرقی میان بود و نبودت نمیکند
وقتی کسی برای تو در انتظار نیست
آزادی و قفس همه یک رنگ میشود
وقتی بهار رفته و گلشن به کار نیست
جز سازشی به زور نیاید مرا به کار
وقتی زمانه با دل ما سازگار نیست
ای نوگلان که خوش به همین چند روزه اید
هرگز بهار گلشن تان ماندگار نیست
باید سکوت کرد میان نگفته ها
آنجا که دردهای دلت در شمار نیست
باید نوشت بر در گلزار روزگار
......................................


شمشیر، گریه کرد به زخم سر علی
حتی به غربتش جگر خون کباب شد
محراب! ناله از دل خونین کشید و گفت:
یا فاطمه! دعای علی مستجاب شد
مویی که شد سفید زهجران فاطمه
جرمش مگر چه بود که از خون خضاب شد؟
هرکس گرفت سهم خود از دست روزگار
سهم تراب، خون سر بوتراب شد
فرق علی دوتا شد و جبریل صیحه زد
ای وای! چار رکن هدایت خراب شد
هر پادشه ستم به رعیت کند ولی
پیوسته بر علی ز رعیت عذاب شد
هم شیر حق برای شهادت شتاب داشت
هم خصم بهر کشتن او در شتاب شد
«میثم!» سرشک دیده و خونجگر کم است
بــر رهبــری کـه پیـر به فصل شباب شد

|
|
