یک روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد

متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه

تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان

داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را

برداشته اند ...!!!

یک طراحی با خودکار ومرکب از خودم

یک نمونه از خط های خودم

می روم از کویش اما تاب تنهاییم نیست

 

گر شکیبایی تو ای دل ، من شکیباییم نیست

 

همچو نی از بند بندم ، ناله می آید برون

 

فاش گویم دور از آن لب ، تاب تنهاییم نیست

 

زلف خود را باز جو ، در سینه من نیست دل

 

روزگاری شد ، خبر زین مرغ هر جاییم نیست

 

یک نظر دیدیم رویش را و از خود رفته ایم

 

فرصتی تا بار دیگر ما به خود آییم نیست

 

من تنی رنجور و بار هجر سنگین است و سخت

 

رحمی ای نا مهربان ، بالله تواناییم نیست

 

چون حبابی دیده بگشودیم و در دریا شدیم

 

هر چه هست از اوست ، حرفی از من و ماییم نیست

 

من نه جغدم تا به هر ویرانه ای ماوا کنم

 

طوطی ام بیدار از آن ، ذوق شکر خاییم نیست

 

 

                                       محمد حسین بیدار

 

 

من بی خبر ودر پی دل عشوه گری هست 

دل بی تپشی نیست رفیقان خبری هست 

اوشاد که جان دادنم از غم شده نزدیک 

من خوش که زحال دلم او را خبری هست 

تهمت زده ام کرد به عشق دگری کاش! 

پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست ؟

یک چند دلم سخت فریب عجبی خورد 

پنداشت تو را با من مسکین نظری هست 

غزلی از صائب تبریزی




یارب از دل مشرق نور هدایت کن مرا 
از فروغ عشق خورشید قیامت کن مرا 
تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند 
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا 
خانه آرایی نمی آید زمن همچون حباب 
موج بی پروای دریای حقیقت کن مرا
چند باشد شمع من بازیچه ی دست فنا 
زنده ی جاوید از دست حمایت کن مرا
خشک بر جا مانده ام چون گوهر از افسردگی 
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا 
گر چه در صحبت همان در گوشه ی تنهایی ام 
از فرا موشان امن آباد عزلت کن مرا 
از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم 
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا 
در خرابی هاست چون چشم بتان تعمیر من 
مرحمت فرما به ویرانی عمارت کن مرا 
از فضولی های خود صائب خجالت می کشم 
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا 
 
 

تابلو زمستان اثر باب راس

غزلی دیگر از استاد شهریار

تا کی درانتظار گذاری به زاریم ؟

 

باز آی ،بعدازاین همه چشم انتظاریم

 

دیشب بیاد زلف تو در پرده های ساز

 

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم   


بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

 

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

     شمعم تمام گشت وچراغ ستاره مرد 

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم 

                        

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز


تازنده ام بس است همین شرمساریم

سندان به سر زنش نتوان کرد پایمال 

سر کوبی ام زیاد کند پا فشاریم 

      طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست 

ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاری ام 

تا هست تاج عشق توام بر سرای غزال

 

شیرین بود به شهر غزل «شهریاریم »

 

لعنت به روزگار من و روزگار تو

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو

باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود

اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

...
از هر طرف نرفته به بن بست می رویم

لعنت به روزگار من و روزگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من

مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو

احساس مي كنم كه جدايم نموده اند

همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام

خالي تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود

تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تر

هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

محمد علی بهمنی

یک طراحی با خودکار ومداد رنگی

داستان واقعی از یک معلم و دانش‌آموز


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

معلم مادر عشق زندگی امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.

از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

ادامه نوشته

تابلو رنگ روغن از تابلوهای خودم

فروغی بسطامی

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفتدادخود را زان مه بیداد گر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپردنوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتادشعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشیدآرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدنیا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهادیا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاندیا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشادیا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکیدیا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسندامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشتزندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکندکام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
یا سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشیدیا بر و دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکندصد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرف

من وخوشبختی انتزایی ام

سپاس فراوان از تمام دوستانی که همدم تنهایی بی انتهای منند 

سایه های من وتو 

روزگاری است غریبانه به هم می نگرند 

سایه ها بی قلبند 

کینه را در دلشان راهی نیست 

وعشق منو وتوافسانه ی سنگ وسبو ست 

من غریبانه به خوشبختی خود مینگرم

وتو 

غمگین تر از آنی که مرا شاد کنی 

ومن 

.............................................

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بگذشت در فراق توشب های بی شما ر

هر شب بر این امید که فردا ببینمت 

نازم به بی نیازیت ای شوخ تنگدل 

هر گز نشد اسیر تمنا ببینمت 

منت پذیر قهر وعتاب توام ولی 

می خواستم که بهتر ازاینها ببینمت 

.کلمات را به بهانه ی سالروز تولدت به هم پیوند میزنم .انگشتان یخ زده ام به سختی با صفحه کلید کلنجار می روند .احساس می کنم تمام پیراهن های دنیا از بویت تهی مانده اند .کوله بار من پر از روزهای نیامده است

اندوهی سخت سینه ام را به تنگی می فشارد .

در دلم عشق تو غوغا دارد        عشق تو قصد سر ما دارد 

همه ی سرو قدان را پیشت          قد شمشاد تو بر پا دارد

او ابراهیم است که بی او عبور از آتش نمرودیان ممکن نیست .موسی است که بی عصای او از سحر ساحران ایمن نتوان بود .عیسی است که دم مسیحایی اش اکسیر زندگی است .بی او سالکان در نیمه ی راه می مانند .

او می داند وجود خزان زده ی من چه قدر محتاج سخاوت بهاری اوست

.ای آفتاب هستی بخش .بر ما بتاب که گام هایمان در این سکوت و سرما از حرکت باز نایستد .طلوع کن تا نبض هایمان از قفس ساعت پرواز کنند

و در فاصله ی خاک و خدا پل بزنند .ای سوار بی قرار در مهار انتظار ،صدای گام های تو .دار ها را خواهد شکست .درختها را رها خواهد ساخت .وموج آن خواب ها را خواهد ربود .ظهور نور هندسی پنجره ها را به رهایی آفتاب خواهد پیوست .بند بند بن بست ها را خواهد گشود .چشم های شیشه ای را بیشه زار خواهد کرد .کاروان دود وغبار وریا را کوچ خواهد داد بغض ها را به بادها خواهد سپرد

چون با نفست بهار می آمیزد      گل گل ز طنین نفست می ریزد

دانم که اگر صبح برذ نام تو را     خورشید به احترام بر می خیزد

به امید آمدنشش .....................................


شب رفت وشکوه های دلم ناشنیده ماند ............این آرزو به وعده ی فردا گذاشتیم

به میمنت نیمه ی شعبان از شاعری دیگر

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ،تبر به دوش و بت شکن

خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم ودل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح وظهر نه، غروب شد نیامدی

××××××××××××××××××××××××××

به شعر قصه ی آغاز عشق می مانی

منم غریبه ی بی انتهای ویرانی

همیشه عزم سفر کرده ای دگر بس نیست

بگو.مسافرم امشب مرا نمی رانی

اگر چه دست من از آسمان جدا شده است

دعای هر شب من را تو خوب می دانی

تو که شگفته ای از نسل یک حماسه ی سبز

برای توست دلم لحظه لحظه طوفانی

چه خوب می شد اگر بعد از این همه غربت

به چشم های تو یک شب روم به مهمانی

برای ظهورش صلوات

یک مثنوی از شاعری دیگر

ای تمو م فکر من در روز و شب

ای همه هذیان من در سوز تب

ای نهان در پیکرم چون جان شده

همچو بوی گل به گل پنهان شده

آه ای والاترین سوگند من

ای نهان در گریه و لبخند من

ای به رگهایم چو  خون جاری شده

در میان دیده ام مردم شده

ای شکوه آسمان در چشم تو

من فدای قهر و ناز و خشم تو

ای بهشت دلکش موعود من

خون گرم زندگی در پود من

ای تمنای دل تنهای من

ای چراغ روشن شبهای من

جز تو کی دارم به جز تو گفتگو 

ای ز گوشم گوشواره آرزو

گرچه یاران غافلند از یاد من

از دل دیوانه ی ناشاد من

عشق تو چون در دلم باشد چه غم

چون که تا روز قیامت با توام

خلق میگویند گر او یار توست

مایه ی غم از چه در اشعار توست

گر دل او با دل تنگت یکی است

ناله های حسرتت پس چیست چیست ؟

آه من دیوانه ام دیوانه ام

جز تو از خلق جهان بیگانه ام

دوستت دارم تو میخواهی مرا

باز میترسم نمیدانم چرا

وای اگر روزی فراموشم کنی

با غم هجران هم آغوشم کنی

وای اگر نامم بمیرد بر لبت

یا فرو بنشیند این سوز تبت

گر ز دریا قطره ای هم کم شو

مرغ طوفان سینه اش پر غم شود

ای دلت دریای پاک وروشنم

لک لک تنهای این دریا منم

تابویی دیگر از کار های من

یک غزل ازنشاط

طاعت از دست نیامد گنهی باید كرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید كرد

منظر دیده قدمگاهِ گدایان شده است

قصردل در خور اورنگ شهی یابد كرد

روشنان فلكی را اثری در ما نیست

حذر از گردش چشم سیهی باید كرد

شب، چو خورشید جهان تاب نهان از نظر است

طیِ این مرحله با نور مهی باید كرد

خوش همی می روی ای قافله سالار به راه

گذری جانب گم كرده رهی باید كرد

نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت

به صف دلشدگان هم نگهی باید كرد

جانب دوست نگه از نگهی باید داشت

كشور خصم تبه از سپهی باید كرد

گر مجاور نتوان بود به میخانه، ‹‹ نشاط ››

سجده از دور به هر صبحگهی باید كرد

      

غزلی زیبای دیگر از استاد شهریار



چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم درتو؟
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من این ها هردو با آیینه ی دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آی ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تورا هم ، آرزو کردم

ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان ، رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی، وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

از این پس "شهریارا" ما و از مردم رمیدن ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم


غزلی دیگر از استاد شهریار(ظهور)

دلم شكستي و جانم هنوز چشم به راهت

شبي سياهم ودر آرزوي طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپيد گشت و غمي نيست

اگر قبول تو افتد فداي چشم سياهت

زگرد راه بدان که ،آن پير دست به ديوار


به اشك وآه يتيمان دويده بر سر راهت

بيا كه اين رمق چشم عاشقان تو اي شاه

نمي رمد مگراز توتياي گرد سپاهت

بيا كه جز تو سزاوار اين كلاه و كمر نيست

تويي كه  كمربند كهكشان به كلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاك توان ديد

به روي چون مني الحق دريغ، چشم ونگاهت

برو به كنج خرابات اي نديم گدايان

تو بختت آن نه كه راهي بو ی به خلوت شاهت

در انتظار تو مي ميرم در اين دم آخر

دلم خوشست كه ديدم به خوابگاه نگاهت

اگر به باغ تو بردميدیاد من در دل خاك

اجازتي كه سري بركنم به جاي گياهت

تنور سينه ي مارا اي آسمان بر حذر باش

كه روي ماه سيه مي كند به دوده ي آهت

كنون كه مي دمد از مغرب آفتاب نيابت

چه كوه هاي سلاطين كه مي شود پر كاهت

تويي كه پشت و پناه جهاديان خدايي

كه سر جهاد تويي و خدا پشت پناهت

خدا وبال جواني نهد به گردن پيري

تو شهريار خميدي به زير بار گناهت

یک شعر طنزاجتماعی از نوری



 

 

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه

تموم زندگی پر از دوروغه

 

هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره

دوستت دارم عاشقتم شعاره

 


دختره تازه اول بولوغه

 

دلش شبیه ترمینا ل شولوغه

 

هر کی براش بوق می زنه هول میشه

تموم اعضای تنش شل میشه

 

اول میگه محل ندم رد میشه

بعد میگه محل ندم بد میشه

 

وای میسه زل می زنه توی چشماش

میگه چشاتو در می آرم از جاش

 

خم میشه بند کفششو ببنده

زیر زیرکی نیگاش کنه بخنده

 

ور میره و ور میره و ور میره

حوصله اش بالاخر ه سر میره

 

حوصله ی شمام داره سر میاد

ولش کنم بابام داره در میاد

 

خلاصه عاشق شدن آسون شده

دلبرکا  فتّ فراوون شده

 

عشقا شده اینترنتی ایمیلی

مجنون نشسته چت کنه با لیلی

 

چَت می کنن چِت می کنن می خندن

یه ریز برای هم خالی می بندن

 

لیلی میگه ننه ام اهل ونیزه

صوفیا لورن تو خونه مون کنیزه

 

بابام بچه ی ناف پرتغاله

کاری به کارم نداره باحاله

 



 

جواب میده بابام مال لندنه

حرف بسه حرف ما ل بعدنه

 



 

تا اینجاشو داشته باشین پرانتز

باز می کنم میرم پی مجوز

 

اگه ممیز اینجا شو پسندید

منم میام می خونم و می خندید

 

یه کم بیایم این ور خط قرمز

این ور با ما، کار نداره ممّیز

 

یه خورده دست و پامونو جم کنیم

روده درازیامونو کم کنیم

 

با کسب رخصت از جناب.......

بریم به قرن پنج و شیش هجری

 

به روزگاری که پر از جنونه

چشای عاشقا دو دّبه خونه

 

به روزگار قیس یک لا قبا

همون که اصلاًنمی خوابید شبا

 

همون که پیغمبر عاشقا بود

تو عشق و عاشقی یه پا خدا بود

  

بچه مزلّف و زپرتی نبود

اهل ادا اصول و قرتی نبود

 

نه اهل کافه و عرق سگی بود

نه اهل شلوار مدل بگی بود

 

زن که می دید چشاشو درویش می کرد

شیطونو از دور خودش کیش می کرد

 

فقط تو فکر لیلی خودش بود

دیوونه بازی تنها موردش بود

 

نه دست خط ساده ای نه عکسی

نه تلفنی نه نامه ای نه فکسی

 

باد صبا که رد میشد خل میشد

دوباره دیوونه و منگل میشد

 

آ لیلی لیلی لیلی لیلی می گفت

آ لیلی لیلی لیلی خیلی می گفت

 

از اون طرف لیلی صداشو می شنید

صدای ضجّه ی خداشو می شنید

 

میگن که صبح زود توی مطبخ

نذر سلامتی قیس اخمخ

 

یه آش نذری پخت با دو دستش

کاسه ی مجنونو زد و شیکستش

 

عشق نگفتم آش کشک و دوغه

نگفتم عاشقی همش دوروغه

 

هیچ کسی هیچ کسی رو دوس نداره

دوست دارم عاشقتم شعاره

 

بسه دیگه بریم پی کارمون

خدا خودش باشه نگهدارمون

 

 عاشق هر کسی فقط خداشه

فقط خدا عاشق بنده هاشه

تابلویی دیگر با موضوع زمستان 2×1/5 کارشده در سال 89

باز هم از بهمنی

در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست 

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را ؟ 

برای این همه نا باور خیال پرست 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی 

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ 

رسیده ها چه غریب ونچیده می افتند! 

به پای هرز ه علفهای باغ کال پرست 

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست 

هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است  

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست 

          ×××××××××

همیشه شایعه وانعکاس های همیشه 

شیوع پچ پچه هاوتماسهای همیشه 

دلی شکسته شد وغرق خون به گوشه ای افتاد 

دوباره سینه به سینه هراسهای همیشه 

چه سوژه ای ؟چه نگاهی؟چه حس زاویه داری !

وخلق یک اثر و   اقتباسهای همیشه 

کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد 

چه قدر بی کسم ای سر شناس های همیشه 

نهاده ام یکی سنگ بر مزار نبوغم 

به پاس آن همه لوح سپاس های همیشه  

یک تابلو با موضوع زمستان رنگ روغن 1×1/5...از کارهای خودم

یک شعر سپید از نوشته های من

هرچند وقت

دست شوق قفس تنهایی مرا برمی دارد 

به دورهای گنگ می برد 

میان هزاران جلوه رهایم می کند 

دستی آشنا پروانه ها را به سویم می کوچاند 

مردابی خواب آلود مرا به خود راه می دهد 

ومرا به میهمانی لک لکی می برد 

ناگاه 

صدای غوکی مرا از من تهی می کند 

وقتی همه اوست منی نمی ماند 

وباز سکوتی مبهم زیر پرده ی آب

اقاقی ها به احترام به صف ایستاده اند

نیلوفری در حال غرق شدن است 

سنجاقکی برای نجاتش به آب میزند 

لنگه کفش دو رویی را در مرداب می اندازم 

رفتن برایم دشوار خواهد بود 

واژه های بد از ذهنم فرو می ریزند 

سبک می شوم در حالی که نگرانم 

در این میان 

نگاهم بین من وآن درخت خشک لب مرداب پل می بندد

همان که به جرم بی بر گی با تنهایی مجازات می شود 

پرندگان هم موضوع را در یافته اند 

حتی لک لک هم 

بیچاره درخت از اینکه برگی ندارد تا ....

با سرنوشت خویش در گیر است 

یکی از خط های من

تابلوی رنگ روغن با موضوع دختر وصندلی در ابعاد 1×75.کپی با رنگ وطرح متفاوت

تابلوی با موضوع شب مهتابی رنگ روغن با ابعاد 2×1از تابلوهای خودم