یک نمونه خط از خودم
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت سلام ما برسانی
بیا در این شب شوم وسیاه بامن باش
بگیردستم وتا صبحگاه بامن باش
به نام عشق سکوت مرا ترنم ریز
وتاشکستن این اشک وآه بامن باش
تو شعله های دلم را مگر نمی بینی
بیا به خاطر این بی گناه با من باش
تمام جرم تو این است :عاشقم کردی
بیا به خاطر این اشتباه بامن باش
هنوز دلخوشی من تویی وچشمانت
همیشه سبز بیا یک نگاه با من باش
به سراغ من اگر مي آييد
پشت
هيچستانم
پشت هيچستان جايي
است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر ِ قاصدهايي
است
كه خبر مي آرند
از گل وا شده دورترين بوته خاك
روي شنها هم
نقشهاي سم اسبان
سواران ظريفي است
كه صبح به سر تپه معراج
شقايق رفتند
پشت هيچستان چتر خواهش باز
است
تا نسيم عطشي در بن برگي
بدَوَد
زنگ باران به صدا مي
آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي
سايه
ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي
آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترک برداردچيني ِ نازک ِ تنهايي من
سهراب سپهری
السلام علیک یا قمر بنی هاشم ابا االفضل العباس (ع)
دلم دریاچه ی غم شد دوباره / قد آیینه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور / بخون ای دل محرم شد دوباره . . .
.
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم بجان، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟
دور سر هلهله و هاله ی شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟
کشتیی را که پی غرق شدن ساختهاند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟
بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
در پيش بي دردان چرا، فرياد بي حاصل کنم؟
گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گُل، در سينه جوشم همچو مُل
من شمعِ رسوا نيستم، تا گريه در محفل کنم
اول کنم انديشه اي، تا برگزينم پيشه اي
آخر به يک پيمانه مي، انديشه را باطل کنم
زآنرو ستانم جام را، آن مايه ي آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل کنم
از گل شنيدم بوي او ، مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزل کنم
روشنگري افلاکيم، چون آفتاب از پاکيم
خاکي نيم تا خويش را سرگرم آب و گِل کنم
غرق تمنّاي توام، موجي ز درياي توام
من نخل سرکش نيستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهي، از دل ندارد آگهي
چند از غمِ دل چون «رهي»، فرياد بي حاصل کنم
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور