تصورهای باطل نقش زد آینده ی ما را

به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را

رفاقت ها، محبت ها؛ چرا زیبا سرابی بود؟

گذشتِ لحظه های عشق ما، آشفته خوابی بود

غرورم را لباست می کنم   باز التماست میکنم     تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می کنم    جانم فدایت می کنم     من را میازار   من را میازار

 

شکستن های قلب پر غرورم    تحمل کردن کوه صبورم

شمردن های تکرار شب و روز      غم شب تلخی و تنهایی روز

برای آن دو چشم کهربایی     که آتش زد مرا با بی وفایی

برای بوسه ی هنگام دیدار    وداع تلخمان با چشم نم دار

شکسته قلب من بشکستی و از من نپرسیدی

دم سوزنده آهم دیدی وهرگز نترسیدی

هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی

کشانیدی به ویرانی مرا از هم تو پاشیدی

غرورم را لباست می کنم     باز التماست میکنم     تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می کنم    جانم فدایت می کنم     من را میازار    من را میازار