چنگ شکسته


بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت

  پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت

 گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم

  کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت

  تا کی چو شمع گریم ای گل درین شب تار

 چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت

از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل

 چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت

  ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت

 ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

از پا فتادگان را دستی بگیر آخر

 تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت

  تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه

کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت

  چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای

 شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

تشکراز دوست عزیزم آقای قربانی

 

سرگردان


درخت بود و  تو بودی و  باد سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شبِ بی شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سرگردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سرگردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سرگردان

................................................

................................................

درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

   و  باد

                           بی سر و سامان

        و  باد

                               سرگردان 

محمد حسین بهرامیان

یک نقاشی از خودم با عنوان   من

ت

تقدیر وتشکر از عزیزانی که  به وبلاگ حقیر تشریف می آورند 

وعذر خواهی از عزیزانی نمی توانم  نظر برایشان بگذارم 


روز وصل

غم مخور، ایام هجران رو به پایان می‏رود 

این خماری از سر ما می‌گساران می‏رود 


پرده را از روی ماه خویش بالا می‏زند 

غمزه را سر می‏دهد، غم از دل و جان می‏رود 


بلبل اندر شاخسار گل هویدا می‏شود 

زاغ با صد شرمساری از گلستان می‏رود 


محفل از نور رخ او، نورافشان می‏شود 

هرچه غیر از ذکر یار، از یاد رندان می‏رود 



ابرها، از نور خورشید رخش پنهان شوند 

پرده از رخسار آن سرو خرامان می‏رود 

دو نمونه خط خودم

چهار گام، مانده به مرگ«بررسي چگونگي كشته شدن فرودِ سياوش به دست سپاه ايران»

دكتر عطاالله كوپال

چكيده:
سياوش، پسر كاووس پادشاه ايران در جنگ با تورانيان به پيروزي‌هاي چشمگيري دست يافت و با افراسياب، به خواست او، از در صلح درآمد. اما پدرش كاووس با خيره ‌سري، اين صلح را نپذيرفت و سياوش به ناگزير، براي نشكستن پيمان و وفاي به عهد، به توران زمين پناهنده شد و در آنجا با سعايتِ بدگويان كشته شد. هنگامي كه كيخسرو، پسر سياوش در ايران به تخت نشست، لشكري بزرگ گرد آورد و به توران حمله كرد. اما اين لشكر بر سر راه خود، در نبردي تلخ و تأسف‌بار، فرود، پسرِ ديگر سياوش را كشت. اين گفتار، ضمن بيان فراز و فرودهاي اين نبرد، به بررسي چهار لحظة سرنوشت‌ساز مي‌پردازد كه مي‌توانست به اجتناب از كشته شدن فرود بينجامد.
كليدواژه‌ها:
سياوش، كيخسرو، فرود، خِرَد، خشم،‌ كين‌خواهي، سرنوشت.

***

قربانيِ معصومِ خودخواهي ديگران
سياوش پس از آنكه به دست رستم و با پرورش او به جواني رشيد و بالنده تبديل شد، در دربارِ كاووس، پيوسته با مزاحمت‌هاي سودابه، نامادري خود روبرو بود. او براي اينكه از فتنه‌انگيزيِ سودابه، دور و در امان باشد، تصميم گرفت كه جامۀ رزم بپوشد و به جنگ با افراسياب بشتابد كه در آن هنگام با صد هزار سپاهي به ايران تاخته بود. بنابراين:
بشد با كمر پيش كاووس شاه    بدو گفت من دارم اين پايگاه  591
«با كمر رفتن» در ادب پارسي و به ويژه در شاهنامه، به معناي آمادۀ جنگ شدن است. كنايه‌اي است از بستن سلاح‌هاي نبرد به كمر و مهيّا گشتن براي آغاز رزم. اين بيت موقوف‌المعاني به بيت بعد است كه سياوش در آن مي‌گويد، من آماده‌ام:

ادامه نوشته

اسباب عیش نیست به کاشانه ی جهان

 می برد کاش سیل فناخانه ی جهان

خون می خوریم خون دل خویش همچو خم

 تا پا نهاده ایم به میخانه ی جهان

مستی درد دارد و در پی خمار غم

 نوشیده ایم باده ز پیمانه ی جهان

غم ماند و عمر رفت ، دریغا که هیچ سیل

 این نقش را نشست ز ویرانه ی جهان

جز نقش های در هم رویا چه دیده ایم

 ما را به خواب می کند افسانه ی جهان

در زیر آسیای فلک کاش از فشار

 یکباره خرد می شدی این دانه ی جهانش

سهراب سپهری


رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود

در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار

تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی

تا رو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجد نشین عاشق سجاده را

مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست

خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم در امید این که برمی گردد او

عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت...

باور مکن تنهایی ات

باور نکن تنهایی ات را

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

نمونه خط خودم

رهی معیری همراه خط و طراحی از خودم

ا

از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد


چون آهــوی وحشی که ز صیاد گــــریزد


پــروا کــند از باده کــشان زاهـد غـافل


چون کودک نادان که از استاد گریزد


دریاب کــه ایام گــل و صبـح جوانی


چون برق کـند جلوه و چون باد گـریزد


شادی کن اگر طالب آسایش خویشی


کـــآســودگـــی از خــاطــر ناشاد گریزد..

زندگی بی تو محال است تو باید باشی


قلب من زیر سٶال است تو باید باشی


صحبت ازخانه ی من نیست فراترازاین


شهرمن رو به زوال است توباید باشی


درشبیخون خزان مشکل من تنهایی است


عشق من مثل نهال است تو باید باشی


مطمئن باش پرستو, غم آخر این نیست


این غزل میوه ی کال است تو باید باشی


فال حافظ زدم و لب کلامش این بود


زندگی بی تو محال است تو باید باشی

یک نوشته

یک روز حکم قضا در باره ی ما تغییر خواهد کرد وجان ما از زیر انبوه سیاهی بیرون خواهد شد .وزمان اسیر ما

 خواهد بود.کلمات سر ناسازگاری با ما را کنار خواهند گذاشت .ومثل زلالی آب از

 افکار ما سرازیر خواهند شد.

از لای انگشتان ما عبور خواهند کرد ودر روی کاغذ با تقدسی خاص  به صف خواهند ایستاد .خیلی دوست دارم دوباره غزلی

 ترکی بسازم که زیباترین بیتش این باشد 


هایاندا غمدی کدردی بختیم سوجومامش آلچی دورور 

اقبال دوندن منیم سمتیمه دورور توهان 


نمی دانم نیرویی مرا به انتظار وا میدارد وتمامی رشته ی کلام از سوی من گذر می کند 

گاهی هم کفری مرموز با با افکارم آمیخته می شود وبی درنگ این بیت به ذهنم تداعی می شود 

شکست کشتی صبرم به دست موج فلک 

دلم برای نجاتش کرانه می جوید 

گاهی هم بنفشه های امیدم به آرامی سر فرود می آورند وروی زانوی خزان به

 خوابی آشفته فرو می روند 

نم دانم بر گردم یا ادامه دهم .بمانم یا بروم .ماندن رازی است .رفتن چشمه ی بالیدن 

راز ها وقتی پیش تو می آیند راز بودن را از دست می دهند 

نمی دانم حتما راز مگوی من را هم می دانی ومی پوشی وهمسایه میداند ومی خروشد 

این چند کلمه را به زحمت کنار هم چیدم تا بگویم نمی توانم ونمیدانم که چه طور از

 تو تشکر کنم 

نمی دانم شاید ....      .............دلت مثل دریاست .............پاک  وبزرگ 



ابر چشمم به هواي رخ تو باراني است


مثل درياي دلت ديده من طوفاني است


يك نظر كردي و دل گشت اسيرت اينك


پشت مژگان دو چشمت دل من زندانيست


همچو گردون به تمناي وصالت شب روز


كار و دل از پي ديدار تو سر گردانيست

تشکر از دوست وهمکارم آقای طالبی عزیز

شعر طنز گل آقا برای گرانی ها: نشنیدیم چیزی ارزان شود!
از نو، همه اجناس به بازار گران شد 
 گردید گران، آن چه که ده بار گران شد

سوء تفاهم نشود لطفا، بازار سکه و ارز در حال سقوط است و شاخص بورس در حال افزایش به شکل دندان شکن، این شعر برای 20 سال پیش است و شرح حال آن موقع به روایت گل آقا.

از نو، همه اجناس به بازار گران شد
گردید گران، آن چه که ده بار گران شد
کالای به دکان و توی حجره و پستو
هم جنس تلنبار به انبار گران شد

پوشاک گران گشت به مانند خوراکی
دارو ز برای من بیمار گران شد
نان گشته سبک وزن، که یک نوع گرانی است
بر گرده ما بار، به تکرار گران شد!
آن سبزی از شام بجا مانده که بوده است
در روز مرا قاتق ناهار گران شد
گر گوجه فرنگی است گران جای عجب نیست
چون مال فرنگ است به ناچار گران شد

هرگز نشنیدیم شود اندکی ارزان
هرچیز که هر روز به خروار گران شد
می‌گفت چنین با خر خود مرد دهاتی
ای خر، ز برای تو هم افسار گران شد
امسال مرو نیز ز دست ای کت و شلوار
یکسال بمان، چون کت و شلوار گران شد.

اوز تورکی غزلیمین دوباره سی

بلالی باشیمی گوتوردم، دایانمادوم گئتدوم

کاسیب بختی تک آخر، اویانما دوم گئتدوم

یاغش کیمی    اَلَدیم  ،محبتی چوخونا 

آخردا رنگ محبته بیر ،بویانمادوم گئتدوم

چوخی ،بو خلق ایچره قاروشدی ولی منیم کونلوم

نه جوش یدی ،نه ده داشدی، جالانمادوم گئتدوم

اشیکده داندم آغلاماقی، گیزلی دردلریمه

ایچیمده آغلاماقی، بیر داناممادوم گئتدوم

بو جوتدی، هنگه جوا دور، لاهن دور،جوت جوبوقی

او قدر بر کیدور یر .کار سالاممادوم گئتدوم

یاشایشم ،نیجه همیشه دوقوز لوق اولدی منیم 

باشیما بیر یوخاری یرده، داش سالاممادوم گئتدوم

او قوش کیمی قفسین گوشه سینده باش پرآلتندا

مجال ورمدولر  منه ، های کوی سالاممادوم گئتدوم

بودهر ده همیشه غصه لر عمرومی توکدیب

بولوت بورمیش  او داغی  ؛ یارانمادوم گئتدوم

ها  وقته جان وروم  مسیمی من؛ محک داشینا

بو زیغلی قلبی عشق اکسیرینه ،سالاممادوم گئتدوم

هجوم گتدی منه غم وغصه لر هامسی

بو جانلی لشکریلن تک،. چالاممادوم گئتدوم

بیردونیا کلک سوار ایلدوم.، یالان ساتدوم

شکست واژه سینی ،توبه تک.، روانلادوم ئگتدوم

نه قدر دنیاده آخر چالشسون یازق جسموم

اوت اولدوم اتردوقوم یری بیر ؛یا ندوراممادوم گئتدوم

زمان سوشدی ولی من، او حاجی لک لک تک

صمد گلین قاپو سون،روانلیلمادوم  گئتدوم



از اهل ادب به خاطر تکرار قافیه وخطای  نوشتن پوزش می خواهم 

لاهن وهنگه جوا/ از ابزار گاو آهن هستند

دوقوزلوق ‍/جاومحل سرد

حاجی لک لک وصمد /اشاره به یک متل فولکلور ترکی

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است !

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

" من بودنی " که عاقبتش " نیست بودن " است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ، ماندن با درد فاتحه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

شب مهتابی زمستان  خودم  

احمد شاملو

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب

غوك ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب بباید باشد

دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام

آسمان آبی نیست، روز ابی بود

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب

 یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

درآورم             

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است


 
( سهراب سپهری )