سفر

كاش اورا فكر سفري در سر بود

ودر جاده های سرد نا باوری تا آیینه میرفت 

شاید آنوقت بود که بارش باران معنا می گرفت 

وشاید آنو قت مارا در حجم سبز باورش جایی بود 

وپرنده ی احساس میان پرواز و نشستن گم نمی شد 

و فرصتی می یافت کاشتن پیام را----------

شب ومن

 زیر آب های این اقیانوس سیاه 

وقتی پل می بندد تا پنجره ی نقره ای ماه نگاهم 

از خیال تو سر شار می شوم 

تو که سایه ها را از قلمرو دیوار ها می چینی 

تو  آمدنی نیا مده ای 

در جستجویت 

چشمم چون روزنی به آسمان فرو می ماند 

ووجودم آرام آرام ازاین روزن می چکد 

و  نمی ماند از من جز ترنم آهی 

که صبح باز از آن می رویم 

وپرواز را از سر می گیرم ........

((به جاده ها چه غریبانه چشم دوخته ام))