پاییز رخنه کرده به ذوق بهار‌ی ام

آواز مرده در قفس بی قناری ام

سرگشته پا گذاشته ام بر سر خودم
سیلم، که از وجود خودم هم فراری ام

جانم به لب رسیده از این روزهای تلخ
لبریز شو‌کران شده جام خماری ام

باران شدم ولی در باغی که غنچه هاش
لبخند می زنند به این سوگواری ام

بیدم که پا به خاک سپرده ست و سر به باد
پا بند یک سکون، صد سر بی قراری ام

بی تو فرار می کند از من غرور من
بغضی شکسته می ماند یادگاری ام

دنیای بی‌ تو حیثیتم را ربوده است
در معرض تهاجم بی اعتباری ام

باید دگر به این من خسته کمک کنی
هرگز کسی به جز تو نیامد به یاری ام‌