...............خط ونقاشی اثر خودم
مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن
که من کم طالع ام ترسم زآهم آسمان سوزد

مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن
که من کم طالع ام ترسم زآهم آسمان سوزد





من با غزلی قانعم وبا غزلی شاد
تا باد زدنیای شما سهم من این باد
ویرانه نشینم من وبیت الغزلم را
هر گز نفروشم به دوصد دنیای آباد
خط خودم
از همه ی بازدید کنندگان عزیز مراتب سپاسگزاری خود را اعلام می نماییم
وآرزوی توفیق برای همه شان دارم
واز دوستانی که با نظراتشان حقیر را مورد لطف قرار دادند
بسیار متشکرم
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ی ما
زناله سحر و گریه شبانه ی ما
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ی ما
زسوز سینه بود گرمی ترانه ی ما
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ی ما
من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر
من عاجزم زگفتن وخلق از شنیدنش


زند گی شد من ویک سلسله ناکامیها
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد
زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت
خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد
سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد
هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد
گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد
مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود
تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد
گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده
آخر این در گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین
آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد
میگـریـزم ، میگـریـزم
اشک حسرت از چـه ریـزم
برو برو کـز دامت جستم گشوده پـــر از بـامت جستـم
یاد از تو دگـر نکنم نکنم سوی تـــو نظـر نکنـم نکنـم
تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو چون رهگذران
رفتم کز تو دگر بیگانه شوم بهر شمع دگر پروانه شوم
مهـــری دیگــر با تــو نــدارم در کـــوی تــو پــا نگـــذارم
گذر از من ، کز تــو گذشتم از دل تا کـی نـالـه برآرم
نازک طبعی ، چو برگ گل بودم
بدستت افتادم پـرپـر گشتم . پـرپـر گشتم
اشکی بــودم درون بهــر غــم چو قطره باران
گوهر گشتم ، گوهر گشتم
به حال خود بگذارم به دست غم بسپارم
که بی تو تنها بــروم بـــرو بـــرو تـــا بــــروملب،دست از تبسم كوتاه مي كشد
وقتي كه ابر دستِ نوازش بدون شرح
بر روي گونه هاي تر ماه مي كشد
يك آرزوي گم شده در حجم لحظه ها
فرياد گنگي از ته يك چاه مي كشد
ويأس. اين گناه بزرگ پر از دروغ
امّيد را دوباره به بي راه مي كشد
يك قلب تير خورده و يك عشق بي نصيب
بر يك درخت عاشق گمراه مي كشد
در سينه قلب مضطربم در فضاي درد
تير از هجوم دلهره ناگاه مي كشد
امّا دوباره ياد تو در عمق فاجعه
فكر مرا به سمت سحرگاه مي كشد


من آن گه که گردم ز مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک
به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید
به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید
مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب
مغنی ملولم ، دوتاری بزن به یکتایی او که تاری بزن
بزن چنگ ، در پرده ارغنون رهایم کن از چنگ دنیای دون .

که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
حس مي كني كه قلب تو ميزان نمي زند يا نبض تو طبيعي و آسان نمي زند
حس مي كني كه بغض تودرحال انفجار در آسمان چشم تو باران نمي زند
قد ميكشي ميان غزل هاي پوچ خويش اما چه سود دل كه غزلخوان نمي زند
وقتي نگاه كودك كنج پياده رو پلك از هراس و دلهره ترسان نمي زند
افسوس مي خوري وسري مي دهي تكان اما دلت كه شور غم نان نمي زند
در اين زمانه اي كه فريب است زندگي حرفي كسي ز وادي ايمان نمي زند
تلميح مي شود من تنها به عمق درد دستي به آن ضريح ، شتابان نمي زند
دزد است نا اميدي و در خودشكستگي دزدي كه هيچ وقت به كهدان نمي زند
افسانه است عشق به ليلي كنون دگر مجنون به عشق او به بيابان نمي زند
شيداي خاطرات ورق خورده خسته است ديگر سري به باغ چناران نمي زند
مسعود ونسرین یواشکی می خندند .
بعد ادامه میده ومیگه شما با من دوست میشید .اول باید منو اهلی کنید .اینو یه روباه بهم یاد داده مسعود میگه اهلی کردن مال حیوناست شیطون کوچولو..از آن گذشته آدم بزر گا نمی تونن با بچه ها دوست بشن .نسرین با خودش فکر می کنهجمله ی آخری مسعود احمقانه وکلیشه ای بود .ولی به روش نمیآره .شازده کوچولو رو به آنهامی کنه ومیگه شما خیلی مهربان وزیبا هستید .البته کمی تعارف می کرد .مار وروباه مثل شما نبودند .خواهش می کنم با من دوست بشین .مسعود میگه عزیزم ما خیلی گرفتاریم .از صبح تا شب سرکار ودرس ودانشگاه هستیم .واصلا وقتی برای تو نداریم .بعلاوه صاحبخونه تو اجاره نامه نوشته فقط به دو نفر اجاره داده ام
نه ما نمی تونیم ..شازده میگه میدونم شما دلتون برا من میسوزه .چون بوی سوختگی داره میاد .مسعود فورا بلندمیشه وبه طرف آشپز خانه می دوه .املت سوخته بود .اون شب شازده کوچولوکنار پنجره میشینه واز گل سرخش برای مسعود و نسرین حرفهامی زنه ولی آن دو از فرط خستگی وگرسنگی خوابشان برده بوده
شازده کوچولو با خود فکرمی کنه .خوب شد من گل سرخمو همرام نیاوردم اون اگه اینا را می دید از غصه دق می کرد ..................................................................................................
لطفا این داستان را نقد کنید ......ممنون می شوم
مشکل دنیای ما این است که احمق ها
کاملا ی از خود یقین دارند
وآنها که دانا ترند سرشار از شک وتردیدند
عشق من رو سوی فردا کرد و رفت
نامه های کهنه را تا کرد و رفت
خسته شد از من دلش طاقت نداشت
اشک چشمم مثل دریا کرد و رفت
عاقبت پی برد به پستی دلم
قصد فتح قله ها را کرد و رفت
از من و شادی من بیزار بود
گریه هایم را تماشا کرد و رفت
با حضورش غصه ها زخمی شدند
زخم غم ها را مداوا کرد و رفت
قلب من در دست او هم می تپید
قلب را خاک کف پا کرد و رفت
دل به زیر پای او فریاد زد
سر به سوی آسمان ها کرد و رفت
گفتمش چشم انتظارم تا ابد
انتظارم را چه زیبا کرد و رفت