تابلوی غروب زمستان خودم  رنگ روغن روی دیوار در اندازه 2در1.5متر

محمد علی بهمنی

خورشیدم و شهاب قبولم نمیکند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگ سار

این شهر ٬ بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار ٬ چه با طالعت گذشت ؟

عکسی شدم ٬ که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب از تو گفتم ٬ انگا رقرنهاست.

آن لحظه های ناب ٬ قبولم نمی کند

گفتم که با خیال ٬ دلی خوش کنم

ولی با این عطش ٬ سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام !

حق دارد آفتاب ٬ قبولم نمی کند ...!

تابلوی رنگ روغن شب مهتابی خودم در ابعاد 1/5در 1متر


گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده

یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده

دیگر نماز مادر من بی قنوت شد

دیگر شب بلند علی بی سحر شده

از صبح، زخم سینه امانت بریده بود

حالا بلای جان تو درد کمر شده

از زخم های سوخته رنگی که دیده ام

فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده

این بار هم که پا شدی از روی بسترت

خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده

وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی

این دنده ی شکسته عجب دردسر شده

حسن لطفی

شهادت حضرت فاطمه ی زهرا  (س)تسلیت باد

زیور بخود مبند که زیبا ببینمت

 

با دیگران مباش که تنها ببینمت

 

در این بهار تازه که گلها  شکفته اند

 

لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

 

                                   یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت
 
                                    جامی   دگر  بنوش  که  شیدا    ببینمت

 

                                  منشین گران و جامه سبک سازو رقص کن

 

                                  رقصی    چنان    که   آفت   دلها    ببینمت

 

بگذشت در فراق تو شب های بیشمار
 
هر شب در این امید  که  فردا  ببینمت
 
 ای  ایستاده  در پس   این  پرده  غبار
 
 نزدیکتر     بیا  که   هو یدا     ببینمت

 

                                  نازم   به  بی نیاز یت  ای شوخ  سنگدل
 
                               هرگز     نشد   اسیر       تمنا      ببینمت

 

                               منت   پذیر   قهر و  عتاب  توام      ولی

 

                             میخواستم  که   بهتر از      اینها  ببینمت

مرا پرسي كه چونی؟ چونم ای دوست

جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست

حديث عاشقي بر من رها كن

تو ليلی شو، كه من مجنونم ای دوست


به فريادم ز تو هر روز، فرياد

از اين فرياد روز افزونم ای دوست


شنيدم عاشقان را می‌نوازی

مگر من زان ميان بيرونم ای دوست


نگفتی گر بيفتی گيرمت دست!؟

ازين افتاده تر كه‌اكنونم ای دوست؟!

غزل‌های نظامی بر تو خوانم

نگيرد در تو هيچ افسونم ای دوست

برگرد

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود

یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود


در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمی شود


بی تو شکست و پنجره رو به آسمان

غم در حریم آبی دل جا نمی شود


دریای تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود


می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی

اما بدون تو که گلی وا نمیشود


دردیست انتظار که درمان آن تویی

این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود


زیباترین گلی که پسندیده ام تویی

گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود


بی تو شکسته شد غزل آشناییم

این رسم مهربانی دنیا نمی شود


گفتی صبور باش و به اینده بنگر

پروانه که صبور و شکیبا نمی شود


شبنم گل نگاه مرا بار شسته است

دل در کنار یاد تو تنها نمی شود


گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود


باران کویر روح مرا می برد به اوج

اما دلم بدون تو شیدا نمی شود


رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد

دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود


 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود

رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود


رفتی و دل میان گلستان غریب ماند

دیگر بهار محو تماشا نمی شود


یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست

گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود


دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

یه روز یه باغبونی - یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه - باغچه ی مهربونی


میگفت سفر که رفتم - یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من - میمونه یادگاری


هر روز غروب عطر یاس - تو کوچه ها می پیچید

میون کوچه باغا - بوی خدا می پیچید


اونایی که نداشتن - از خوبیا نشونه

دیدن که خوبیه یاس - باعث زشتیشونه



عابرای بی احساس - پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن - آدمای ناسپاس


یاس ِ جوون برگ اون - تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه - اما سراومد بهار


یه باغبونه دیگه - شبونه یاسو برداشت

پنهون ز نامحرما - تو باغه دیگه ای کاشت


هزار ساله کوچه ها - پر میشه از عطر یاس

اما مکان اون گُل - مونده هنوز ناشناس

به کدامین گناه ......وخط خودم


زخمهای خاک

همراه اعضای مثله شده ی کودکان بی گناه

غرش گلوله ها

وصدای مادرانی که در گلو خفه می شوند



(و جنگهای بی حاصل


یونسکو هزار تکه می شود

تا کودکان

در سوریه 

عراق

فلسطین...

صلح را نقاشی کنند

قلمو ها

ژورنال  جهان را

ورق می زنند

و استخوان ها

 سالم از جنگ باز می گردند

در مراسم صبحگاهی

بی یونیفرم

بدون رقص پرچمی

 رژه می روند

با قدمهای بازماندگانشان

در خیابانهای شلوغ)


این تاوان چند سیاستمدار عقده ای بی مغز

وارمغانی شوم از سرزمین نجد

وحاصل یک عقیده ی مهجور وخرافی است

وباز تکرار در سرزمین های اسلام

خدا.ا.ا.ا.ا