ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی من ند انستم از اول که تو بی مهرو وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه ی بلبل شیراز نرفته است زیادم دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟
چرخ که امشب به مراد دل ما خواسته گشتن دامن وصل تو نتوان به حریفان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن شمع را باید از این خانه به در بر دن وگشتن
تا که همسایه نداند که تو در خا نه ی مایی
سعدی این گفت وشد از گفته ی خود باز پشیمان که مریض تب عشق تو هدر گوید وهذیان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان به شب تیره نحفتن نتوان ماه درخشان
پرتو یروی تو گوید که تو در خانه ی مایی
تیر را قوت پرهیز نباشد زنشانه مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون وفسانه ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی ؟
تافکندم به سر کوی وفا رخت اقامت عمر بی دوست ندامت شد وبا دوست ملا مت
سر و جان وزر و جاهم همه گو رو به سلامت عشق ودرویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به طبیبان حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت به گدایی
گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان چون نگارین خط تذهیب به دیبا چه ی قرآن
ای لبت آییه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان آن نه خال است زنخدان وسر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل بر ود چون تو بیایی
گر بتی داد ازاین بیش بدان طره شکنج یا پی دلبری ام بوسه از آن روی ترنج
دیدمش نیک سر انجام که مار است نه گنج نر گس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مر نج
نروند اهل نظر از پی نا بینایی
نر گس مست تو مستوری مردم نگزیند دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزر گی ودر آیینه یکوچک ننمایی
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد سعدی آن نیست که هر گز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی