خزان وپسر ...استاد شهریار

مادری بود ودختر وپسری 

پسرک از می محبت مست 

دختر از غصه ی پدر مسلول

پدرش تازه رفته بود از دست 

یک شب آهسته با کنایه طبیب 

گفت با مادر این نخواهد رست 

ماه دیگر که از سموم خزان 

برگ ها را بود به خاک نشست 

صبری ای باغبان که برگ امید

خواهد از شاخه ی حیات گسست

پسر این حال را مگر دریافت 

بنگر این جا چه مایه رقت هست 

صبح فردا دو دست کوچک طفل 

بر گ ها را به شاخه ها پیوست

سید حسن حسینی

هلا روز وشب، فانی چشم تو 

دلم شد چراغانی چشم تو 

به مهمان شراب عطش می دهد 

شگفت است مهمانی چشم تو 

بنا را بر اصل خماری نهاد 

زروز ازل بانی چشم تو 

پر از مثنوی های نا گفته است 

شب شعر عرفانی چشم تو 

تو یی قلب روحانی جان من 

منم سالک فانی چشم تو 

دلم نیمه شبها قدم می زند 

در آفاق بارانی چشم تو 

شفا می دهد آشکارا به دل 

کرامات نورانی  چشم تو 

هلا توشه ی راه دریا دلان 

مفاهیم طوفانی چشم تو 

مرا جذب آیین آیینه کرد

 اشارات پنهانی چشم تو 

از این پس مرید نگاه توام 

به آیات قر آنی چشم تو 

عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت واین عشق است که زخمها را التیام می بخشد .

باد با چراغ خاموش کاری ندارد. 

خوشبختی جستن آن است .نه پیدا کردن آن. 

مهم بودن خوب است .اما خوب بودن از آن مهم تر

برای اینکه از کوره به در نروم .پست سرم در کوره را میبندم 

 

هوای عشق تازه ،مرا در دل افتاده است 

نظر کنید که در یا به ساحل افتاده است 

میان من و آن شوخ تا بازچه انجامد

من آتشین دل و،او آهنین دل افتاده است

مپرس ره که زسرهای رهروان حرم 

نشانه هاست که منزل به منزل افتاده است 

مسافران طریقت  زمن جدا مشوید 

که دور، بینم و چشمم، به منزل افتاده است 

 

تقدیر وتشکر ازدوستانی که به این وب تشریف می آورند وبا نظراتشان بنده را راهنمایی می کنند .خدا یاور همتون .

الهی نه من آنم که ز فیض ونگهت چشم بپوشم 

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی 

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی 

پشت دیوار نشیم چو گدا برسر راهی 

کس به غیر تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی 

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی 

دیدار شازده کوچولو بادو  موجود زیبای زمینی دیگر

داستان جالب وخواندنی شازده کوچولو را شاید شنیده باشید .که در یک سیاره ای دور درکهکشانی دیگر زندگی می کرده وعاشق سفر بوده .بخشی از داستان در کتابهای درسی راهنمایی اومده است .داستان خیلی وقت پیش تمام شده .ولی نویسند گانی با ذوق قسمتهایی هنوز هم به آن می افزایند .که  همشون خسته نباشند .در طی سفر به زمین شازده با یک روباه ویک مار دیدار میکنه وازشون می خواد با هاش دوست بشن.که هر کدام دلیلی می آورند روباه میگه ((من هنوز اهلی نشده ام اول باید منو اهلی کنی))............خلاصه می گرده اون ور واین ور شب میشه .هوا هم طوفانی میشه رعد وبر ق......تصمیم می گیره به اولین جایی که رسید در اولین خونه را بزنه .میاد ومیاد می رسه به شهری و در اولین خونه را میزنه  .یک دختر وپسر دانشجو که تازه ازدواج کرده بودند در اون خونه در طبقه ی بالاش زندگی میکردند .با شنیدن صدای در نسرین خانم آیفون تصویری را بر می داره.چهره ی یک پسر بچه ی بامزه با موهای طلایی چشمان آبی در حالی که شال گردن ستاره دارش را سفت به گردن پیچیده بود را میبینه .از شوهرش می پرسه ((یعنی این کیه )) مسعود در حالی که املت در ست می کرده میگه شاید پسر همسایه است بی زحمت برو ببین چی کار داره؟ من دستم بنده ..نسرین که از روی کتاب بلند شده بود میاد با لبخند درو باز می کنه .میگه بله عزیزم کاری داشتی .‍؟ می بینه شازده کوچولو کمی ترسیده  .دعوتش می کنه بالا ...شازده وارد میشه میشینه ..مسعود ازش می پرسه  شما کی هستین ..پدر ومادر تون کجاند ............شازده خودشو معرفی میکنه ومیگه من از یک سیاره در یک کهکشان دیگر آمده ام ویک گل سرخ زیبا وسه تا آتشفشان دارم که البته یکی شون همیشه خاموشه .اومده ام تا در اینجا دوست پیدا کنم 

مسعود ونسرین یواشکی می خندند .

بعد ادامه میده ومیگه شما با من دوست میشید .اول باید منو اهلی کنید .اینو یه روباه بهم یاد داده مسعود میگه اهلی کردن مال حیوناست شیطون کوچولو..از آن گذشته آدم بزر گا نمی تونن با بچه ها دوست بشن .نسرین با خودش فکر می کنهجمله ی آخری مسعود احمقانه وکلیشه ای بود .ولی به روش نمیآره .شازده کوچولو رو به آنهامی کنه ومیگه شما خیلی مهربان وزیبا هستید .البته کمی تعارف می کرد .مار وروباه مثل شما نبودند .خواهش می کنم با من دوست بشین .مسعود میگه عزیزم ما خیلی گرفتاریم .از صبح تا شب سرکار ودرس ودانشگاه هستیم .واصلا وقتی برای تو نداریم .بعلاوه صاحبخونه تو اجاره نامه نوشته فقط به دو نفر اجاره داده ام

نه ما نمی تونیم ..شازده میگه میدونم شما دلتون برا من میسوزه .چون بوی سوختگی داره میاد .مسعود فورا بلندمیشه وبه طرف آشپز خانه می دوه .املت سوخته بود .اون شب شازده کوچولوکنار پنجره میشینه واز گل سرخش برای مسعود و نسرین حرفهامی زنه  ولی آن دو از فرط خستگی وگرسنگی خوابشان برده بوده

شازده کوچولو با خود فکرمی کنه .خوب شد من گل سرخمو همرام نیاوردم اون اگه اینا را می دید از غصه دق می کرد ...................................................................................................................... 

یادگاری از مرحوم استاد پدیده (ره)

گر تو خواهی عزت دنیا ودین 

خلوتی از مردم دنیا گزین 

ظاهرت چون گور کافر پرحلل

باطنت قهر خدای عز وجل 

از برون طعنه زنی بر بایزید

وز درونت شرم می دارد یزید 

بایزید بسطامی :عارف وخداشناس 

غزلی از فرخی

شب چو در بستم ومست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع 

آتشی در دلش افکندم وآبش کردم 

غرق خون بود وزحسرت نمی مرد فرهاد 

خواندم افسا نه ی شیرین وبه خوابش کردم 

دل که خونابه ی غم بود وجگر گوشه ی درد

بر سر آتش عشق تو کبابش کردم 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود 

آنچه جان کند تنم عمر شمارش کردم

فروغ

رفتم، مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز، برایم نمانده بود 

این عشق آتشین پر از درد بی امید 

در وادی گناه وجنونم کشانده بود 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده، زلب شست وشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود 

رفتم که با نگاه به خود ،آبرو دهم 

رفتم مگو ،.مگو که چرا رفت ،.ننگ بود 

عشق من ونیاز تو وسوزو ساز ما

از پرده ی خموشی ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

درلابه لای دامن شب رنگ زندگی 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان 

فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی 

من از دو چشم روشن وگریان گریختم 

از خنده های وحشی طوفان گریختم 

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر 

می خواستم که شعله شوم. سر کشی کنم 

مرغی شدم به گنج قفس بسته واسیر 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش 

در دامن سکوت، به تلخی گریستم 

نالان زگفته ها وپشیمان ز کرده ها 

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

من

من را به نام عشق بخوانید یاران ...در هر کجا که فرصت روییدن در هر کجا که فرصت پرواز است ..من را به نام کودکی من صدا زنید ..من را صدا زنید که می آیم از التهاب باران.

چو مرغی پر زدن را دوست دارم           نسیم ونسترن را دوست دارم 

مرا آن سوی احساسم رها کن          عبور از خویشتن را دوست دارم 

رونق دل در گرو گلبوته های احساس است .وقتی عشق از پشت بوته ها دست می جنباند دل سر مستی آغاز می کند ..وعشق وقتی حاکم شد .وجود صاف وبی آلایش می شود .

دست از مس وجود چو مر دان ره بشوی      تا کیمیای عشق بیابی وزر شوی 

خدایا ..!عشقی عاری از هوس به ما عطا فرمای .

گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد          اکسیر عشق بر مسم افتاد وزر شدم   

یک غزل ترکی از خودم

بلالی باشیمی گوتوردم داها، دایانمادوم گتدوم

کاسیب بختی تک آخر، اویانما دوم گتدوم

یاغش کیمی    اَلَدیم  ،محبتی چوخونا 

آخردا رنگ محبته بیر ،بویانمادوم گتدوم

چوخی ،بو خلق ایچره قاروشدی ولی منیم کونلوم

نه جوش یدی ،نه ده داشدی، جالانمادوم گتدوم

اشیکده داندم آغلاماقی، گیزلی دردلریمه

ایچیمده آغلاماقی، بیر داناممادوم گتدوم

بو جوتدی، هنگه جوا دور، لاهن دور، یا آیری بیر،زاد

او قدر بر کیدور یر .کار سالاممادوم گتدوم

یاشایشم ،نیجه همیشه دوقوز لوق اولدی منیم 

باشیما بیر یوخاری یرده، داش سالاممادوم گتدوم

او قوش کیمی قفسین گوشه سینده باش پرآلتندا

مجال ورمدولر  منه ، های کوی سالاممادوم گتدوم

بودهر ده همیشه غصه لر منی باسدی 

او داغ یاران کیشی تک ،من یارانمادوم گتدوم

ها  وقته جان وروم  مسیمی من محک داشینا

بو زیغلی قلبی عشق اکسیرینه ،سالاممادوم گتدوم

هجوم گتدی منه غم وغصه لر هامسی

بو جانلی لشکریلن تک،. چالاممادوم گتدوم

بیر عالم  کلک سوار ایلدوم.، یالان ساتدوم

شکست واژه سینی ،توبه تک.، روانلادوم گتدوم

نه قدر دنیاده آخر چالشسون یازق جسموم

اوت اولدوم اتردوقوم یری بیر یا ندوراممادوم گتدوم

زمان سوشدی ولی من، او حاجی لک لک تک

صمد گلین قاپو سون،آنلیانمادوم گتدوم

از اهل ادب به خاطر تکرار قافیه وخطای  نوشتن پوزش می خواهم 

لاهن وهنگه جوا/ از ابزار گاو آهن هستند

دوقوزلوق ‍/جاومحل سرد

حاجی لک لک وصمد /اشاره به یک متل فولکلور ترکی

میروم

می روم از کویش اما تاب تنهاییم نیست 

گر شکیبایی تو ای دل من شکیباییم نیست

یک نظر دیدیم رویش را واز خود رفته ایم 

فرصتی تا بار دیگر ما به خود آییم نیست 

چون حبابی دیده بگشودیم ودر دریا شدیم 

هر چه هست از اوست حرفی از من و ماییم نیست 

گهی برند به دوشم گه آورند به هوشم         

  زهی حریف صبوح وزهی معاشر دوشم 

مرا چه غم که خرابی زبام ودر به بر آید 

      که رند خانه خراب وگدای خانه به دوشم 

تو جای بر سر آتش نکر ده ای که بدانی      

   چگونه خون دل از غصه آمدست بجوشم 

غمش به ملک جهان خواجه می خرد ز من اما           

غمی که بنده ی آنم بگو چگونه فروشم 

از آنچه رفت به ما غافلی چگونه ننالم 

از آن که کرد به ما آگه است چگونه خروشم 

به بزم خویشتنم خواند مجمر امشب ودانم 

که پند ها دهدم تا به صبح و من ننیوشم 

به یاد زنده یاد ناصر عبدالهی

دل من یه روز به دریا زد ورفت 

پشت پا به رسم دنیا زد ورفت 

پاشنه ی کفش فرار و برکشید 

آستین همت وبا لا زد ورفت 

یه دفعه بچه شد وتنگ غروب 

سنگ روی شیشه ی فردا زد ورفت

حیونی تازه گی آدم شده بود 

به سرش هوای حوا زد ورفت 

دنبال کلید خوشبختی می گشت 

خودش هم قفلی رو قفلا زد رفت 

هوای تازه دلش می خواست ولی 

آخرش توی غبارا زد ورفت 

زنده ها خیلی براش کهنه بودند 

خودشو تو مرده ها جا زد ورفت 

حیونی تاز ه گی آدم شده بود 

به سرش هوای حوا زد ورفت 

یک شعر نو

تو همان حسی 

که بناگاه 

می سپار د قلم را به انگشتانم 

وبه من می گوید 

بنویس 

بنویس ای همه پاییز 

که نشستی به امید رستا خیز 

آیا بهاری خواهد بود ؟

من می اندیشم واین سوالت را پاسخ 

جز قطره ی اشکی که بناگاه 

می دود بررخم ومی میرد 

نمی یابم  

خیزد شمیم جان زسرایی که جای توست

خوش آن که خانه اش به جنب سرای توست

بر بام آن فرشته ودر صحن آن پری 

فر خنده خانه ای که در آن خانه جای توست 

هر شب بر آسمان تو دستم ولی چه سود 

دستم بر آسمان ولبم بر دعای توست   

من بی خبر ودر پی دل عشوه گری هست 

دل بی تپشی نیست رفیقان خبری هست 

اوشاد که جان دادنم از غم شده نزدیک 

من خوش که زحال دلم او را خبری هست 

تهمت زده ام کرد به عشق دگری کاش! 

پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست ؟

یک چند دلم سخت فریب عجبی خورد 

پنداشت تو را با من مسکین نظری هست 


شاهکاری از استاد شهریار

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی         حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی 

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی           من ند انستم از اول که تو بی مهرو وفایی 

                                   عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم            وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم 

نغمه ی بلبل شیراز نرفته است زیادم              دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم 

                                باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟

چرخ که امشب به مراد دل ما خواسته گشتن               دامن وصل تو نتوان به حریفان تو هشتن 

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن                    شمع را باید از این خانه به در بر دن وگشتن  

                               تا که همسایه نداند که تو در خا نه ی مایی

سعدی این گفت وشد از گفته ی خود باز پشیمان         که مریض تب عشق تو هدر گوید وهذیان 

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان                   به شب تیره نحفتن نتوان ماه درخشان 

                                  پرتو یروی تو گوید که تو در خانه ی مایی 

تیر را قوت پرهیز نباشد زنشانه              مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه 

پای عاشق نتوان بست به افسون وفسانه           ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه 

                              ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی ؟

تافکندم به سر کوی وفا رخت اقامت            عمر بی دوست ندامت شد وبا دوست ملا مت 

سر و جان وزر و جاهم همه گو رو به سلامت         عشق ودرویشی و انگشت نمایی و ملامت 

                       همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان                کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان 

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به طبیبان      حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان 

                       این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان           چون نگارین خط تذهیب به دیبا چه ی قرآن 

ای لبت آییه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان      آن نه خال است زنخدان وسر زلف پریشان 

                       که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم          همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم 

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم        گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم 

                      چه بگویم که غم از دل بر ود چون تو بیایی

گر بتی داد ازاین بیش بدان طره شکنج           یا پی دلبری ام بوسه از آن روی ترنج 

دیدمش نیک سر انجام که مار است نه گنج     نر گس ار لاف زد از شیوه ی چشم تو مر نج

                    نروند اهل نظر از پی نا بینایی

نر گس مست تو مستوری مردم نگزیند             دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند 

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند          پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

                          تو بزر گی ودر آیینه یکوچک ننمایی 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد             نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد 

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد           سعدی آن نیست که هر گز ز کمندت بگریزد

                           که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

شعر بچه های خیابونی به استقبال از استاد زنده یاد احمد شاملو

مثل گل می شکفند

در لابه لای جدول حل نشده ی خیابان

درست مثل یک رز سیاه 

یا شاید یک سوسن وحشی 

چه زود پژمرده وپلاس می شوند 

بچه های خیا بونی

به دنبال کدامین رویا ی تعبیر نشده می گردند

شب را چگونه به صبح می آرند 

تنشان بوی غریبی می دهد

مثل سنگ تی پا خورده اند

بچه های خیا بونی 

عده ای این جا عده ای اونجا 

مثل وهمی از بند رسته اند

یا بختکی که کودکی هراسان را می ترساند

یا روحی که بی اجازه از برزخ گریخته است 

بی خواب وپر از سر گیجه اند 

بچه های خیابونی 

روزشان به رنگ خاکستر ی است 

شبشان بی رنگ است 

خوابشان مثل خواب پر از گربه ی  گنجشکی

وبیداری شان پر از خواب 

چه قدر ترحم انگیزند 

بچه های خیا بونی 

روزی این ور آب 

روزی اون ور آب 

مثل علفی بی ریشه اند در باد

بی سر زمین اند 

بچه های خیا بونی 

با عرض پوزش از تمامی بچه های خیابون