شعری ازحافظ به مناسبت سانحه ی دلخراش رانندگی ومرگ 26نفرازهموطنان دانش آموزم

1         به مژگان سیه کردی هــزاران رخنه دردینـم      بیـــا کــز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

2        الا ای همنشیـن دل که یـــارانت برفت ازیاد      مرا روزی مــباد آن دم کـه بی یاد تو بنشینم

3        جهان پیراست وبی بنیادازاین فرهادکُش فریاد      که کردافسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

4        زتاب آتش دوری شدم غـــرق عرق چون گل      بیار ای باد شبگیــری نسیمی زان عرق چینم

5        جهـــان فـانی و بـاقی فـدای شاهد و ساقی      که سلطانیّ عالــم را طُفیــل عشق می بینم

6        اگر برجای من غیری گزینددوست حاکم اوست     حرامم باد اگر من جـان به جای دوست بگزینم

7        صباح الخــیر زد بلبل کجــایی ساقـیا برخیز     که غوغا می کند درسر خروشِ چنگ دوشینم

8        شب رحلت هم از بستر روم در قصر حـورالعین     اگر در وقت جــان دادن تو باشی شمع بالینم

9        حـــدیث آرزومنـدی که در این نـامه ثبت افتاد

همانان بی غلــط باشــد که حافـظ داد تلقینم

 

سعدی

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

کام هر جوینده‌ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

از هزاران در یکی گیرد سماع

زانکه هر کس محرم پیغام نیست

آشنایان ره بدین معنی برند

در سرای خاص، بار عام نیست

تا نسوزد برنیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو، هیچ اندام نیست

مستی از من پرس و شور عاشقی

و آن کجا داند که درد آشام نیست

باد صبح و خاک شیراز آتشیست

هر که را در وی گرفت آرام نیست

خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد

ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خود پرستی کمتر از اصنام نیست


صبر کردن درد ناک. 

فراموش کردن  دردناکتر .،

ولی از این هر دو دردناکتر این که ،

ندانی 

باید صبر کنی یافراموش..؟؟

از شاعری دیگر

چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي

 

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو باز در دل بی تاب می دود

در پرده نهان دلم جا ی می کنی

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می بینمت ز شوق و برون می شوم ز خویش

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

پائیز

آغوشی سرد
از حاصل یک عشق انتزاعی ودروغین به جا می ماند
یک افسردگی نافرجام
شکافی در پیوندی پاک به وقوع می پیوندد
وفاصله ای نا تمام میان برگها می افتد
سوار بر باد تا آن ور آب
یک آشفتگی اتفاقی ظهور میکند
پیرزنی از آوردن آب آسوده میگردد
وکوزه ای شکسته که تقدیرش شبیه تقدیر من است
در گوشه ای از چشم ها می افتد
وتخم انتظاری در قلب سفالی ریشه می دواند
باید شیخ را گفت
حرز ی بنویسد یا وردی بخواند
این زردی شاید از شر (نفاثات فی العقد) است
ولی باید باور داشت
دستی لشکر پاییز را به  سمت ما

کوچانده است

از نوشته های خودم

ادامه نوشته

از گلستان

ای که بر مر کب تازنده سواری هشدار

که خر خار گش سوخته در آب وگل است

آتش از خانه ی همسایه ی در ویش مخواه

کانچه بر روزن او می گذرد دود دل است

گاه گاهي مي‌شود دلتنگي از حد بگذرد
سيل افكاري كه از ذهنت نبايد، بگذرد

بغض راه گريه را مي‌بندد و درياي اشك-
پافشاري مي‌كند از آخرين سد بگذرد

با خودت در گوشه‌اي از خانه خلوت مي‌كني
تا مگر اين لحظه‌هاي تلخِ ممتد بگذرد

كوچه‌ها دلتنگي‌ات را صد برابر مي‌كنند
گرچه‌ گاهي اتفاقي هم بيفتد، بگذرد

ناگهان در خواب مي‌بيني سواري سبز پوش-
با اناري سرخ در دستش مي‌آيد بگذرد

با تبسم‌هاي معصومانه مي‌گويد بيا-
يك شبي مهمان ما هرچند كه بد بگذرد

چاره‌اي ديگر نمي‌ماند بجز تسليم محض
كيست كه از دعوت اولاد احمد(ص) بگذرد

ترس داري پلك‌ها را روي هم بگذاري و
خواب باشي و قطار از شهر مشهد بگذرد
سلام التماس دعا
تشکراز دوست وهمکار عزیزم آقای مهدی ایمانی که این شعر را برایم کامنت گذاشته بودند

پرسش تشنگی را تو آبی جوابی      ریگ های بیابان تو را می شناسند


یک.شعر از شاعری دیگر

عشق آمد وشد چو خونم اندر رگ وپوست

تا کرد مرا تهي و پر کرد ز دوست

 اجزاي وجودم همگي دوست گرفت

ناميست ز من بر من وباقي همه اوست

چند تک بیت از شاعران دیگر

آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگي نداشت       آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصير بود

                                  ...............................

آرزو در طبع پيران، از جوانان هست بيش       در خزانْ يك برگ، چندين رنگ پيدا مي‌كند

                                   ...................................

آنچنان كز صفر گردد رتبه‌ي اعداد بيش       پايه‌ي اين ناكسان، از هيچ بالا رفته است

                                      .............................

از بس سبك ز گلشن هستي گذشته‌ايم       نشكسته است رنگ گلي از خزان ما

                                      .......................

از پريدنهاي رنگ و، از طپيدنهاي دل       عاشق بيچاره هر جا هست، رسوا مي‌شود

                                     ............................

از ترحم تا مروت، و از مدارا تا وفا       هر چه را كردم طلب، ديدم ز عالم رفته است

                                   ................................

از هستي ِ دوباره به تنگ‌اند عارفان       تو ساده‌لوح، طالبِ عمر دوباره‌اي

                                      ..............................

اگر عنقا، ز بي‌برگي بميرد       شكار از چنگِ گنجشكان نگيرد


از سهراب سپهری ....همراه با تابلوی خطی ازخودم

به سراغ من اگر مي آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر ِ قاصدهايي است

كه خبر مي آرند

از گل وا شده دورترين بوته خاك

روي شنها هم

نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است

كه صبح به سر تپه معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان چتر خواهش باز است

تا نسيم عطشي در بن برگي بدَوَد

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي

سايه ناروني تا ابديت جاري است

به سراغ من اگرمي آييد

نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترک بردارد
چيني ِ نازک ِ تنهايي من

 

سهراب سپهری

خط ونقاشی از خودم

ابو سعید ابو الخیر

دل جز ره عشق تو نپوید هرگز

جز محنت و درد تو نجوید هرگز

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد

تا مهر کسی , در ان نروید هرگز

تقدیر وتشکر فراوان ازدوست گرامیم  استاد محمد حسین غلامی سرای استاد ادبیات ودبیر محترم