نمونه خط

همچو نی می نالم از سودای دل 
آتشی در سینه دارم جای دل 
من که با هر داغ پیدا ساختم 
سوختم از داغ نا پیدای دل 
همچو موجم یک نفس آرام نیست 
بسکه طوفان زا بود دریای دل 
دل اگر از من گریزد وای من 
غم اگر از دل گریزد وای دل 
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم 
نامور شد هر که شد رسوای دل 
خانه ی مور است و منزلگاه بوم 
آسمان با همت والای دل 
گنج منعم خرمن سیم و زر است 
گنج عاشق گوهر یکتای دل 
در میان اشک نومیدی رهی 
خندم از امیدواریهای دل  
رهی معیری


 
 



روز شعر وادب ویادونام  استاد شهریار گرامی باد 

تکراری

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد 
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد 

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را 
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد 

من حسرت پرواز ندارم به دل آری 
در من قفسی هست كه می خواهدم آزاد 

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را 
کش مردم آزاده بگویند مریزاد 

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد 
آرام چه می جویی از این زاده اضداد؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم 
یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد 

مگذار كه دندانزده ی غم شود ای دوست

این سیب كه نا چیده به دامان تو افتاد

محمد علی بهمنی

از حافظ

استاد نباتی

تیکمیشم گوز راهه بر جلادی گوزلر گوزلریم

دامه دوشمیش صیدتک صیادی گوزلر گوزلریم

یوخسه دیرسیز زاهدم من اولموشام خلوت‌نشین

اول صنمدن اوتری بو بربادی گوزلر گوزلریم

بیستون داغین گیدوب گزمک دگل منظورمیز

نقش شیرین تک همان فرهادی گوزلر گوزلریم

تا ائدوب عکس جمالین سینه‌می لوح خیال

ششدر حیرتده برنرّادی گوزلر گوزلریم

برق عشقین آتش سوزانه یاخمیش باغرمی

یاش توکنده دجله‌ی بغدادی گوزلر گوزلریم

مکتب عشق ایچره تا ایتسون منی کامل عیار

اولموشام پا بسته براستادی گوزلر گوزلریم

قویمیم تا اوندان اوزگه کیمسه بو ویرانه‌ده

روز و شب بو خاطر ناشادی گوزلر گوزلریم

پرتو مهر روخوندن تاکی بیلسون بیر نشان

هر طرف سیران ائدوب هریانی گوزلر گوزلریم

جملهی قرآن کتابی ائیله مکدن الورق

اوزگه مطلب یوخ همین بیر آدی گوزلر گوزلریم

محمل لیلی «نباتی» گوزدن اولدو ناپدید

من نه مجنونم کی بو اوتادی گوزلر گوزلریم

نباتی

باز هم از استاد شهریار

دلی شکسته و چنگی گسسته گیســـــویم
ولی به زخمــــــــــه غیبی هنوز می مویم
خمیـــــــــده تاکم و آشفتـــــه بیــد مجنونی
که سرنـــگون و سرافکنـــده بر لب جویم
نهفته قنــــــد و سخن پشت آبگینـه و من
به شوق طوطــی تصویر خود سخنـــــگویم
به سِحر غمـــزه جانان به جان زنندم تیر
که بسته اند به زنجیــــر سِــحر و جادویم
نه منحصر به سرود و ترانه ام دستــــان
که داستــــان به فسون و فسانـه می گویم
گیاهدانـــــه عشقم فشـــــرده در دل خـاک
چنانکه دم به دمم می دمنــــــــــد می رویم
گیـــاه زرد خزانم در آب و گل لیـــــــــکن
به جان و دل گل مینــــای باغ مینـــــویم
سر دوراهه رسیدیم و سرنوشت این بود
برو  پـــدر تو از آن سو و من ازین سویم
برس به دادم و این بند زانوان بگشـــای
به روز وعــده که جان می رسد به زانویم
چگونـه برجـهم از چنــبر کمانــه چــــرخ
که نـُه فلک همه چوگان و من یکی گویم
میان دلبـــر و من غیر من حجابی نیست
گر این حجاب فکنـــــــــــــدیم من همه اویم
به چنگ رودکــی و توســــن سمرقنـــدی
چه بیــــــــم دشت بخــــــارا و رود آمــــــویم
به بوی یـــــاسمن و زلف سنبــلم مفریب
غلام سنبــــــل آن زلـــــــــــــف یاسمن بــویــم
به شهر خویش اگر شهریار شیرینــــکار
به شهــــر خواجه همان ســــــــائل سرکویم

حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیشست در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

غزل



چون سنگها صدای مرا گوش می کنی


سنگی و ناشنیده فراموش می کنی


رگبار نوبهاری و خواب دریچه را


از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی


دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است


با برگ های مرده هم آغوش می کنی


گم راه تر ز روح شرابی و دیده را

 
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی


ای ماهی طلائی مرداب خون من


خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی


تو دره ی بنفش غروبی که روز را


بر سینه می فشاری و خاموش می کنی


در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

 
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

 * فروغ فرخزاد*

.......................

مه فشاند نور وسگ وع وع کند 

هر کسی بر طینت خود می تند 

شعری دیگر .........ودیگر هیچ

 

کسی نبود که شاید ترا صداباشد

هنوز هم که هنوز است نیست تا باشد

هنوز هیچ کسی آنقدر نسوخته است

که غربتت را یک بیت آشنا باشد

تو شعر خویشتنی شعر بی سرانجامی

که انتهایش موقوف ابتدا باشد

کدام دیده به جز دیده هات پر زده است

به آن کجا که خدا باشد و کجا باشد

شگفت نیست برایم اگر حلول کند

خدا به صورت شعرت اگر خدا باشد

غزل غزل همه دفترت غرامت شد

که جای هر چه من و تو ضمیر ما باشد

نشسته صندلی ات روی پلکان ابد

برای اینکه تو را تا همیشه جا باشد

از شاعری دیگر