باور مکن تنهایی ات

باور نکن تنهایی ات را

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

من در تو پنهانم، تو در من
از من به من نزدیکتر، تو
از تو به تو نزدیکتر، من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه، یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

نمونه خط خودم

رهی معیری همراه خط و طراحی از خودم

ا

از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد


چون آهــوی وحشی که ز صیاد گــــریزد


پــروا کــند از باده کــشان زاهـد غـافل


چون کودک نادان که از استاد گریزد


دریاب کــه ایام گــل و صبـح جوانی


چون برق کـند جلوه و چون باد گـریزد


شادی کن اگر طالب آسایش خویشی


کـــآســودگـــی از خــاطــر ناشاد گریزد..

زندگی بی تو محال است تو باید باشی


قلب من زیر سٶال است تو باید باشی


صحبت ازخانه ی من نیست فراترازاین


شهرمن رو به زوال است توباید باشی


درشبیخون خزان مشکل من تنهایی است


عشق من مثل نهال است تو باید باشی


مطمئن باش پرستو, غم آخر این نیست


این غزل میوه ی کال است تو باید باشی


فال حافظ زدم و لب کلامش این بود


زندگی بی تو محال است تو باید باشی

یک نوشته

یک روز حکم قضا در باره ی ما تغییر خواهد کرد وجان ما از زیر انبوه سیاهی بیرون خواهد شد .وزمان اسیر ما

 خواهد بود.کلمات سر ناسازگاری با ما را کنار خواهند گذاشت .ومثل زلالی آب از

 افکار ما سرازیر خواهند شد.

از لای انگشتان ما عبور خواهند کرد ودر روی کاغذ با تقدسی خاص  به صف خواهند ایستاد .خیلی دوست دارم دوباره غزلی

 ترکی بسازم که زیباترین بیتش این باشد 


هایاندا غمدی کدردی بختیم سوجومامش آلچی دورور 

اقبال دوندن منیم سمتیمه دورور توهان 


نمی دانم نیرویی مرا به انتظار وا میدارد وتمامی رشته ی کلام از سوی من گذر می کند 

گاهی هم کفری مرموز با با افکارم آمیخته می شود وبی درنگ این بیت به ذهنم تداعی می شود 

شکست کشتی صبرم به دست موج فلک 

دلم برای نجاتش کرانه می جوید 

گاهی هم بنفشه های امیدم به آرامی سر فرود می آورند وروی زانوی خزان به

 خوابی آشفته فرو می روند 

نم دانم بر گردم یا ادامه دهم .بمانم یا بروم .ماندن رازی است .رفتن چشمه ی بالیدن 

راز ها وقتی پیش تو می آیند راز بودن را از دست می دهند 

نمی دانم حتما راز مگوی من را هم می دانی ومی پوشی وهمسایه میداند ومی خروشد 

این چند کلمه را به زحمت کنار هم چیدم تا بگویم نمی توانم ونمیدانم که چه طور از

 تو تشکر کنم 

نمی دانم شاید ....      .............دلت مثل دریاست .............پاک  وبزرگ 



ابر چشمم به هواي رخ تو باراني است


مثل درياي دلت ديده من طوفاني است


يك نظر كردي و دل گشت اسيرت اينك


پشت مژگان دو چشمت دل من زندانيست


همچو گردون به تمناي وصالت شب روز


كار و دل از پي ديدار تو سر گردانيست

تشکر از دوست وهمکارم آقای طالبی عزیز

شعر طنز گل آقا برای گرانی ها: نشنیدیم چیزی ارزان شود!
از نو، همه اجناس به بازار گران شد 
 گردید گران، آن چه که ده بار گران شد

سوء تفاهم نشود لطفا، بازار سکه و ارز در حال سقوط است و شاخص بورس در حال افزایش به شکل دندان شکن، این شعر برای 20 سال پیش است و شرح حال آن موقع به روایت گل آقا.

از نو، همه اجناس به بازار گران شد
گردید گران، آن چه که ده بار گران شد
کالای به دکان و توی حجره و پستو
هم جنس تلنبار به انبار گران شد

پوشاک گران گشت به مانند خوراکی
دارو ز برای من بیمار گران شد
نان گشته سبک وزن، که یک نوع گرانی است
بر گرده ما بار، به تکرار گران شد!
آن سبزی از شام بجا مانده که بوده است
در روز مرا قاتق ناهار گران شد
گر گوجه فرنگی است گران جای عجب نیست
چون مال فرنگ است به ناچار گران شد

هرگز نشنیدیم شود اندکی ارزان
هرچیز که هر روز به خروار گران شد
می‌گفت چنین با خر خود مرد دهاتی
ای خر، ز برای تو هم افسار گران شد
امسال مرو نیز ز دست ای کت و شلوار
یکسال بمان، چون کت و شلوار گران شد.

اوز تورکی غزلیمین دوباره سی

بلالی باشیمی گوتوردم، دایانمادوم گئتدوم

کاسیب بختی تک آخر، اویانما دوم گئتدوم

یاغش کیمی    اَلَدیم  ،محبتی چوخونا 

آخردا رنگ محبته بیر ،بویانمادوم گئتدوم

چوخی ،بو خلق ایچره قاروشدی ولی منیم کونلوم

نه جوش یدی ،نه ده داشدی، جالانمادوم گئتدوم

اشیکده داندم آغلاماقی، گیزلی دردلریمه

ایچیمده آغلاماقی، بیر داناممادوم گئتدوم

بو جوتدی، هنگه جوا دور، لاهن دور،جوت جوبوقی

او قدر بر کیدور یر .کار سالاممادوم گئتدوم

یاشایشم ،نیجه همیشه دوقوز لوق اولدی منیم 

باشیما بیر یوخاری یرده، داش سالاممادوم گئتدوم

او قوش کیمی قفسین گوشه سینده باش پرآلتندا

مجال ورمدولر  منه ، های کوی سالاممادوم گئتدوم

بودهر ده همیشه غصه لر عمرومی توکدیب

بولوت بورمیش  او داغی  ؛ یارانمادوم گئتدوم

ها  وقته جان وروم  مسیمی من؛ محک داشینا

بو زیغلی قلبی عشق اکسیرینه ،سالاممادوم گئتدوم

هجوم گتدی منه غم وغصه لر هامسی

بو جانلی لشکریلن تک،. چالاممادوم گئتدوم

بیردونیا کلک سوار ایلدوم.، یالان ساتدوم

شکست واژه سینی ،توبه تک.، روانلادوم ئگتدوم

نه قدر دنیاده آخر چالشسون یازق جسموم

اوت اولدوم اتردوقوم یری بیر ؛یا ندوراممادوم گئتدوم

زمان سوشدی ولی من، او حاجی لک لک تک

صمد گلین قاپو سون،روانلیلمادوم  گئتدوم



از اهل ادب به خاطر تکرار قافیه وخطای  نوشتن پوزش می خواهم 

لاهن وهنگه جوا/ از ابزار گاو آهن هستند

دوقوزلوق ‍/جاومحل سرد

حاجی لک لک وصمد /اشاره به یک متل فولکلور ترکی

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب ، محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است !

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

" من بودنی " که عاقبتش " نیست بودن " است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی ، کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ، ماندن با درد فاتحه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

شب مهتابی زمستان  خودم  

احمد شاملو

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب

غوك ها می خوانند

مرغ حق هم گاهی

كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها

و بیابان پیداست

سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب بباید باشد

دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام

آسمان آبی نیست، روز ابی بود

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب

 یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

درآورم             

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است


 
( سهراب سپهری )

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت

امروز همه ملک جهان زیر پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست

بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید   

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی    

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز   

وز عرش مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

بگشود پر خویش سپس از چپ و از راست

گفتا: عجب است این که ز چوبی و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست؟

بر تیر نظر کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست!

حافظ


 
ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک 
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
 
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی 
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی​وفا طبیب
 
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته​ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد 
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می​گریم و مرادم از این سیل اشکبار 
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل 
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می​کنی و فرو می​گذارمت

طراحی با مداد از خودم

فاضل نظری

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا
 
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد
مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا
 
برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند صدها بی‌گناه اینجا
 
نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 
بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا
 
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
 
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

حسین منزوی


بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي 
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي 
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر 
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي 
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز 
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي 
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم 
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي 
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم 
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي

شعری از حکیم

 

 

شعری از حکیم

 

ای دل جهان به کام تو شد شد ٬ نشد نشد


دولت اگر غلام تو شد شد ٬ نشد نشد


اين دختر زمانه که هر دم به دامنی ست


يکدم اگر به کام تو شد شد ٬ نشد نشد


اين سکه ی بزرگی و اقبال و سروری


يک روزهم به نام تو شد شد ٬ نشد نشد


چون کار روزگار به تقدير يا قضاست


تقدير بر مرام تو شد شد ٬ نشد نشد


روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند


عيشی اگر سهام تو شد شد ٬ نشد نشد


چون بايد عاقبت بنهی خانه را به غير


آباده کاخ و بام تو شد شد ٬ نشد نشد


زان می که تر کنند دماغی به روز غم


يک قطره گر به جام تو شد شد ٬ نشد نشد


دامی به شاهراه مرادی بگستران


اين صيد اگر به دام تو شد شد ٬ نشد نشد


يک دم غنيمت است بنوشان و می بنوش


صبح اميد شام تو شد شد ٬ نشد نشد


در درگه ملک چو غلامان بزی حکيم


بر حضرتش مقام تو شد شد ٬ نشد نشد

یک تابلو  روی دیوار از کار های خودم

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی

آنراکه نیست عالم غم نیست عالمی 

یک داستان واقعی

راز تابلوی دستها

نقاشی بدون مرز

کودک و نوجوان > هنر- قرن پانزدهم میلادی، در روستایی کوچک در نزدیکی نورمبرگ آلمان، خانواده‌ای با هجده فرزند زندگی می‌کرد

پدر خانواده که طلاساز ماهری بود، تنها برای تأمین خورد و خوراک خانواده، روزی هجده ساعت کار می‌کرد و هر کار موقتی هم که بابتش پولی به او می‌پرداختند، انجام می‌داد. با وجود این وضعیت به ظاهر ناامید کننده، دو پسر بزرگ خانواده، «آلبرت» و «آلبرشت دورر»، رؤیاهایی در سر داشتند و می‌خواستند استعداد خود را در هنر شکوفا کنند. ولی هر دو خوب می‌دانستند که پدرشان نمی‌تواند آنها را برای تحصیل در دانشگاه، به نورمبرگ بفرستد.

دو برادر شب‌هایی طولانی با همدیگر درباره این موضوع حرف می‌زدند تا این که بالاخره تصمیمی گرفتند. آنها قرار گذاشتند شیر یا خط بیندازند؛ بازنده برای کار به معدن برود و هزینه تحصیل آن دیگری را به عهده بگیرد. بعد از آن، نوبت برادری خواهد بود که برنده شده، تا برادرش را با فروش آثار هنری‌اش، یا حتی اگر لازم باشد با کارگری در معدن، حمایت کند، تا او هم بتواند در دانشگاه درس بخواند.

یک روز یکشنبه، زمانی که از کلیسا برمی‌گشتند، سکه انداختند. آلبرشت برنده شد و به نورمبرگ رفت. آلبرت به معدن رفت و چهار سال تمام سخت کار کرد و همه خرج تحصیل برادرش را پرداخت.

دستان دعاگو

آلبرشت هر روز در کارش پیشرفت می‌کرد؛ سیاه‌قلم‌ها، حکاکی‌ها و نقاشی‌های او حتی از کارهای استادانش هم بهتر شده بودند و زمانی که فارغ‌التحصیل شد توانست دستمزد قابل توجهی برای کارهای هنری‌اش به دست آورد.

وقتی هنرمند جوان به روستایش بازگشت، خانواده دورر جشنی برپا کردند. بعد از صرف شامی عالی، آلبرشت با افتخار از جایش بلند شد و برای تشکر از برادر عزیزی که سال‌ها از عمرش را برای واقعیت بخشیدن به رؤیای برادر، قربانی کرده بود، به او نزدیک شد و گفت: «حالا نوبت توست برادر خوبم. حالا می‌توانی به نورمبرگ بروی و به رؤیایت واقعیت بخشی. من از تو حمایت می‌کنم .»

همه سرها با اشتیاق به انتهای میز برگشت. جایی که آلبرت نشسته و اشک‌هایش به آرامی روی گونه‌های رنگ‌پریده‌اش جاری بود، سرش را تکان می‌داد و پشت سر هم تکرار می‌کرد: «نه...نه...نه...»

عاقبت اشک‌هایش را پاک کرد، به چهره‌هایی که دوستشان می داشت نگاهی انداخت و گفت: «نه برادر، من نمی‌توانم به نورمبرگ بروم، برای من خیلی دیر شده.نگاه کن، ببین چهار سال کار طاقت‌فرسا در معدن با دستانم چه کرده! استخوان‌های همه انگشتانم  شکسته‌اند. من از آرتروز رنج می‌برم، حتی نمی‌توانم این لیوان را به راحتی در دستم نگه دارم، چه برسد به این‌که بخواهم خطی ظریف روی کاغذ، یا بوم نقاشی بکشم. نه برادر، برای من خیلی دیر است.»

آلبرشت با شنیدن حرف‌های برادرش برای یک لحظه در هم فرو ریخت، دیگر نتوانست تحمل کند و اتاق را ترک کرد.

نقاشی آلبرشت دورر از خودش

بعدها، روزی آلبرشت دورر برای قدردانی از این همه فداکاری برادرش آلبرت، از او خواست تا به اتاق کارش برود و مدت زمانی را در کنار او بنشیند، در حالی که کف دست‌هایش به هم چسبیده و انگشتانش به طرف بالا کشیده شده بودند. آن‌وقت آلبرشت با ظرافتی خاص طرحی از دستان بی‌رمق و فرسوده و انگشتان لاغر برادرش کشید؛ طرحی که حالا همه مردم جهان آن را می‌شناسند و یکی از طرح‌های مشهورتاریخ هنر به حساب می‌آید.

***

داستانی که خواندید، یکی از روایت‌هایی است که به ما می‌گوید تابلوی «دستان دعاگو» چگونه به وجود آمده؛ تابلویی که از مشهورترین کارهای آلبرشت دورر است. اما این روایت خیلی مستند نیست. بعضی‌ها این دست‌ها را متعلق به یکی از دوستان دورر می‌دانند که با از خودگذشتگی‌هایش به او کمک کرده در دانشگاه نورمبرگ تحصیل کند، در روایت دیگری هم که به نظر حقیقی‌تر می‌رسد، آلبرشت دورر این طرح را به سفارش یک بازرگان ثروتمند، که عضو شورای شهر فرانکفورت بوده است، برای نقاشی محراب یک کلیسا کشیده.


از کارهای چاپی آلبرشت دورر

هنوز چند سالی از بیست سالگی‌اش نگذشته بود که نامش بر سر زبان‌ها افتاد. اما شهرت آلبرشت تنها به خاطر آثار هنری‌اش نبود. او برخلاف داستانی که به وجود آمدن طراحی «دستان دعاگو» را روایت می‌کند، تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما انسانی اندیشمند بود و همیشه با دوستانش، که از استادان دانشگاه و صاحبان اندیشه بودند، درباره موضوع های مختلف بحث می‌کرد. یکی از ویژگی‌هایی هم که آثار او را منحصر به‌فرد کرده، همراهی نقاشی‌ها و طرح‌هایش با علم ریاضی است. او در کنار آفریدن آثار هنری، هندسه و ریاضی را هم به طور جدی مطالعه می‌کرد، چون معتقد بود ریاضی، به‌خصوص شناخت هندسه، کلید درک هنر است. آلبرشت نوعی خط‌کش و پرگاری پیچیده ساخته بود که از آنها در طراحی و نقاشی چهره‌هایش استفاده می‌کرد. او از نظریه‌های ریاضی کمک می‌گرفت تا  زیباترین تناسب‌ها را در آثارش به وجود بیاورد و شناخت دقیق هندسه هم او را به یکی از استادان دورنمایی (پرسپکتیو) تبدیل کرده بود. کتاب «چهار کتاب در باره اندازه‌گیری» او، اولین کتابی بود که در آلمان درباره ریاضیات و برای بزرگسالان منتشر می‌شد؛ همان کتابی که بعدها گالیله و کپلر از آن نقل قول می‌کردند. «چهار کتاب درباره تناسب‌های انسانی» هم، که درباره نظریه تناسب‌های بدن انسان بود، سال 1528، کمی بعد از مرگش، چاپ شد.  او با همراه کردن ریاضی و هنر، نشان داد که مرز میان پدیده‌های به ظاهر متضاد و آشتی‌ناپذیر، تنها در ذهن ماست که  وجود دارد.

بی‌دلیل نبود که آثار آلبرشت دورر این همه مورد توجه قرار گرفت؛ هنرمندان  از کارها و شیوه او تأثیر گرفتند و منتقدان هم در همه دوره‌ها، آثار او را تجزیه و تحلیل و تفسیر ‌کرده‌اند. حالا تعداد زیادی از آثار او در همه موزه های جهان در معرض تماشای بازدیدکننده‌ها و علاقه‌مندان قرار دارد.


تصنیف شب از خودم

وچو نیک بنگری خودت را همه او می یابی ...می پرسی چگونه می توان در اوج حضیض عزیز بود..... 

شب است ...تاریکی وسکوت سرا پای آسمان را فرا گرفته ...گلهای شبو با لالایی شب به خواب رفته اند 

مرغ حق گاه گاهی با صدا ی خفه می خواند ....گنجشگ دور از لانه به دور از چشم خفاش های  Vampire  همسایه 

لای شکاف دیواری پناه گرفته ..تا صبح چشم به راه آفتاب.....جغد ها در حال اماده شدن برای شکار .....

با هزاران نقشه در ذهن پلیدشان ....باید به خیالمان وخواب مان هی بگوییم به هنگام رفتن وگردش ......

خیلی مواظب باشند ......فضا .....

در این شـــب ظلــــمـانــی بــی روشــــنی مهتاب

این شب که به هر مویـش آویــــــــخته صد مرداب

هر گوشه دوصد عاقــــــل بینـــی تو به قعر خواب

ای عــــقل رهـــایـــــم کن ای خـــواب مرادریــــاب


تو میروی ودلم ناشکیب می ماند


وبی حضور تو، چشمم غریب می ماند


شب وکناره ی چشم ستاره بارانت


مرو،که بی تو شب من مهیب می ماند

 

بمان که بی تو فرازی به خود نمی بینم


دو پای خسته ی من در نشیب می ماند


وگل نمی کند این بغض در گلو مانده


سرم زشانه ی تو بی نصیب می ماند


بهار، می روی اما همیشه خاطره ات

به ذهن ساده ی گلها نجیب می ماند

 


تو می روی ومن والتماس دیدن تو 

عجین به خواندن( امن یجیب) می ماند  




 

باز هم تکرار وباز هم بهمنی

دراین زمانه‌ی بی‌های‌وهوی لال‌پرست


خوشا به حال کلاغان قیل‌وقال‌پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را


برای این همه ناباور خیال‌پرست


به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند


به پای هرزه‌علف‌های باغ کال‌پرست


رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست


کمال دار برای من کمال پرست


هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست


به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست

چون باد سحر گاهم......رهی معیری


چون باد سحر گاهم د ر بی سر و سامانی


من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم


تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی


خواهم که تورا در بر، بنشانم و بنشینم


تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی


ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکی


من چشم تورا مانم، تو اشک مرا مانی


در سینه ی سوزانم، مستوری و مهجوری


در دیده ی بیدارم، پیدایی و پنهانی


من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی


من سلسله ی موجم، تو سلسله جنبانی


از آتش سودایت، دارم من و دارد دل


 

دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم


کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی


ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویت؟


روی از من سرگردان، شاید که نگردانی

 

نمی دانم از کی      .... با اندکی تغییر

این بیت‌های چرت   پر از اشتباه را


شرحی ز عاشقانه‌‌ی پنهان حساب کن



هی ذره ذره دلم را به باد ده 


هی جرعه جرعه شبم را شراب کن



هی تکه تکه  بساز این شکسته را


با من بمان  و خانه ی  من را  خراب کن



بگذار تا گناه " تو" را مرتکب شوم


اصلا مرا هر چه بخواهی  خطاب کن




از حرف‌های خسته‌ی یک رند بی رمق 


شعری بساز و دور گلویم طناب کن



زندان حصر من گره  دست‌های توست


تسخیر کن، محاصره کن، انقلاب کن



در من جزیره‌ای‌ست که متروک مانده است


پهلو بگیر ... در دل من اعتصاب کن



اینجا هوای حادثه ابریست خوب من


بگذر از این جزیره... کمی آفتاب کن



افتاده جام از لب این لحظه‌های شوم 


فکری به حال خلسه‌ی بعد ازخراب کن……

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان


چون نگارین خط تذهیب به دیباچه ی قرآن


ای لبت آیه  ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان


آن نه خال است   و زنخدان و سر و زلف پریشان


که دل اهل نظر برد که سری است خدایی


تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت


عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت


سر و جان و زر و جاهم همه گو رو بسلامت


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت


همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

خط     ونقاشی      از خودم

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل


از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل


آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار


از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار


ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز


ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار


در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد


ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار


هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم


راه زیارت است این، نه راه گشت بازار


با زائران محرم، شرط است آنکه باشد


غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار


ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم


 این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار


در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم


 بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار


در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی


 در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار