بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي 
چتر نيلوفر اين باغچه بودائي
بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربين تو زيبائي 
بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر 
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ در يائي 
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز 
من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي 
بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم 
کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي 
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم 
مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي