تو میروی
ودلم ناشکیب می ماند
وبی
حضور تو، چشمم غریب می ماند
شب
وکناره ی چشم ستاره بارانت
مرو،که
بی تو شب من مهیب می ماند
بمان که
بی تو فرازی به خود نمی بینم
دو پای
خسته ی من در نشیب می ماند
وگل نمی
کند این بغض در گلو مانده
سرم
زشانه ی تو بی نصیب می ماند
بهار،
می روی اما همیشه خاطره ات
به ذهن
ساده ی گلها نجیب می ماند
تو می روی ومن والتماس دیدن تو عجین به خواندن( امن یجیب) می ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:3 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....