|
شعری
از حکیم
ای دل جهان به کام
تو شد شد ٬ نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد ٬ نشد نشد
اين دختر زمانه که هر دم به دامنی ست
يکدم اگر به کام تو شد شد ٬ نشد نشد
اين سکه ی بزرگی و اقبال و سروری
يک روزهم به نام تو شد شد ٬ نشد نشد
چون کار روزگار به تقدير يا قضاست
تقدير بر مرام تو شد شد ٬ نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چيز کرده اند
عيشی اگر سهام تو شد شد ٬ نشد نشد
چون بايد عاقبت بنهی خانه را به غير
آباده کاخ و بام تو شد شد ٬ نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
يک قطره گر به جام تو شد شد ٬ نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
اين صيد اگر به دام تو شد شد ٬ نشد نشد
يک دم غنيمت است بنوشان و می بنوش
صبح اميد شام تو شد شد ٬ نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکيم
بر حضرتش مقام تو شد شد ٬ نشد نشد
|