وچو نیک بنگری خودت را همه او می یابی ...می پرسی چگونه می توان در اوج حضیض عزیز بود..... 

شب است ...تاریکی وسکوت سرا پای آسمان را فرا گرفته ...گلهای شبو با لالایی شب به خواب رفته اند 

مرغ حق گاه گاهی با صدا ی خفه می خواند ....گنجشگ دور از لانه به دور از چشم خفاش های  Vampire  همسایه 

لای شکاف دیواری پناه گرفته ..تا صبح چشم به راه آفتاب.....جغد ها در حال اماده شدن برای شکار .....

با هزاران نقشه در ذهن پلیدشان ....باید به خیالمان وخواب مان هی بگوییم به هنگام رفتن وگردش ......

خیلی مواظب باشند ......فضا .....

در این شـــب ظلــــمـانــی بــی روشــــنی مهتاب

این شب که به هر مویـش آویــــــــخته صد مرداب

هر گوشه دوصد عاقــــــل بینـــی تو به قعر خواب

ای عــــقل رهـــایـــــم کن ای خـــواب مرادریــــاب