خزان وپسر ...استاد شهریار
مادری بود ودختر وپسری
پسرک از می محبت مست
دختر از غصه ی پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب
گفت با مادر این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان
برگ ها را بود به خاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید
خواهد از شاخه ی حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت
بنگر این جا چه مایه رقت هست
صبح فردا دو دست کوچک طفل
بر گ ها را به شاخه ها پیوست
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:17 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....