به بهانه سالروز در گذشت استاد شهریار

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها

مستم از ساغر خون جگر آشامیها

بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت

شادکامم دگر از الفت ناکامیها

بخت برگشته ما خیره سری آغازید

تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها

دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت

ساختم این همه تا وارهم از خامیها

تا که نامی شدم از نام نبردم سودی

گر نمردم من و این گوشه گمنامیها

نشود رام سر زلف دل آرامم دل

ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن

خرم از عیش نشابورم و خیامیها

شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی

تا که نامت نبرد در افق نامیها

پنداشت ترا ...........

یک چند دلم سخت فریب عجبی خورد

پنداشت تو را با من مسکین نظری هست

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب

این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

خط ونقاشی خودم

   

گریه هاکردم ونشناخت مرا اهل دلی        منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند        دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت بنشیند       تو بزرگی ودر آیینه ی کوچک ننمایی

                                        ************

یکچند دل از بخت فریب عجبی خورد               پنداشت ترا با من مسکین نظری هست

تهمت زده ام کرد به عشق دگری کاش        پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

دو تا تابلو ی نقاشی رنگ روغن روی مخمل کا رهای خودم

لبخند تو خلاصه خوبیهاست

لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یك صبح است

صبحی كه انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور كبوترها 

هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین كمان عشق اهورایی 

از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یك طوفان

آرامشت تلاوت یك دریاست

با ما بدون فاصله صحبت كن

ای آن كه ارتفاع تو دور ازماست

قیصر امین پور

خط خودم

بیا به میکده وچهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کانجا سیا هکارانند


بين اين مردمِ سـردرگمِ  سرماخورده
دلم از گرمی رفتار خودم جا خورده

هرم ِگرم نفسم يخ زده است از بس كه،
شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده

مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده

و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده
*
كوچه ها را همه گشتم پيِ تو نامعلوم !
كو؟ كدامين درِ لب تشنه شما را خورده ؟!

بر تهي دستي بي حد و حسابم بنگر
دست كوتاه من از دست تو منها خورده...

چند نمونه خط خودم

 

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
توشاه بیت غزل های لال من شده ای.
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای.
کاش ببینم که بعد آن همه بغض٬
جواب حسرت این چند سال من شده ای!
چقدر لکنتِ شبِ گریه را مجاب کنم؟
خدای نکرده مگر بی خیال من شده ای؟
هنوز نذر شب جمعه های من این است:
که اتفاق بیفتد تو  مال  من شده ای!!!
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم.
برای وسعت پرواز٬ بال من شده ای.
میان بغض وتبسم٬ میان وحشت وعشق٬
تو شاعرانه ترین٬ احتمال من شده ای!
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست.
عجیب خواب قشنگی ست، مال من شده ای!!!

سایه

   

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری

 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری


 غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

 که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری


چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری


دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

 چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری


نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

 دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری


همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

 دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری


 سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

 تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری


 به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

 که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری


 نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

 منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری


 سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

 که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری


 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

خط امین البرزی


خط خودم


تکرار قسمتی از یک پست ....نقاشی های خودم روی بوم رنگ روغن

 

اهل هزار و یک شبم

از ته قصه ها میام

از زمهریربی کتاب

از شهر بی صدا میام

دختر خاکستر نشین

این کولیه بی سرزمین

فانوس پشت پنجره

در این شب ستاره چین

ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس

فردای نقطه چین و از سر بنویس


امشب شب ضیافته

در قصر یخ ، تاج وبلور

میلاد شهزاده ی من

اینجا کنار کوه نور

من بی لباس و بی نفس

کنجه پر از رنج قفس


برای دستای فقیر

معجزه ی یک بوسه بس

انگار ستاره ای داره

رختمو سوزن میزنه

انگار تو قاب پنجره

کفش بلورین منه

ببین که اسب معجزه

اومده پای پله ها

انگار به خوابم اومده

شهزاده ی عاشق ما

ای قصه گو قصه ای بهتر بنویس

فردای نقطه چین و از سر بنویس


 






نیزه های دو سر – نگاهی به رمان Lord of the Flies اثر ویلیام گلدینگ





آنان که آثار ویلیام گلدینگ را خوانده و با ماهیت نمادین و مبهم و پشت پرده آثار او آشنایی دارند؛ می دانند این نویسنده نام آشنا، چرا به شایستگی افتخار دریافت جایزه نوبل ادبیات را داشته است. اما حتی اگر بخواهیم بر فهرست افتخارات این نویسنده چشم پوشیده و آثار او را با دیدی کاملاً عاری از پیش داوری بخوانیم؛ متن ساده و شیوای او که در عین حال پر از پیچیدگی های پنهان و لایه هایی است که نه به رویدادی های واقعی داستان، بلکه به مفاهیمی بسیار متفاوت اشاره می کند– و بیشتر به چین های یک پارچه مخملی بسیار زیبا می ماند – خواننده را مسحور و شگفت زده می کند. گلدینگ در دنیا ها و داستان هایی که خلق می کند با شیوه ای زیرکانه مفاهیمی را انتقال می دهد که به دنیا هایی دیگر و رخداد هایی دیگر اشاره می کند و با استفاده زیبا، شاعرانه و شگفت انگیز از نماد ها، در پشت صحنه داستان واقعی، تصویری محو از دنیای دیگر ایجاد می کند که به سادگی نمی توان آن را دید وبا خواندن خلاصه داستان، نمی توان به آن دست یافت.



یکی از مشهور ترین آثار گلدینگ Lord of the Flies است: رمانی که خود، با الهام گیری از آثار یک نویسنده جادوگر گونه دیگر (کنرد) نوشته شده و در نگاه اول، به لطف تصویر تکان دهنده و واقع گرایانه ای که از یک داستان کلیشه ای رها شدن در جزیره ناشناخته خلق کرده؛ خواننده را مسحور می کند. مهارت و قلم فرسایی بی نظیر گلدینگ در خلق یک داستان باور پذیر ستودنی است. حتی اگر لایه های متعدد این رمان را نادیده بگیریم؛ زیبایی هنرمندانه نگارش آن به نوبه خود شایسته تقدیر است. شیوه استفاده از نماد ها – چه استفاده از نماد ها برای توصیف رخداد های واقعی داخل داستان، و چه استفاده از رخداد های واقعی داخل داستان به عنوان نمادی برای توصیف مفاهیم دنیای واقعی – آنچنان زیبا، خلاقانه و هنرمندانه است که بعید است روح حساسی آن را خوانده و تحت تاثیر قرار نگیرد. نماد هایی چون صدف حلزونی، یا آتشی که باید همیشه روشن بماند (و قهرمان داستان که در مقطعی شگفت انگیز و بی نظیر از داستان، فراموش می کند این آتش اصلاً برای چه افروخته می شود و صرفاً با تعصب تلاش می کند آن را روشن نگاه دارد)؛ یا نیزه دو سر، یا جمجمه خوک، یا عینک، یا هیولا، یا مهم تر از همه آن ها، تک تک شخصیت های داخل داستان، مفهومی بسیار بالاتر از آنچه به نظر می رسد دارند و این مفهومی است که هر خواننده باید خود آن را بیابد.

اما این داستان بی نظیر و ستودنی، تنها مقدمه ای برای یک انتقال یک حکایت انتزاعی است که شاید برای پی بردن به آن مجبور شویم از قدرت تخیل و تعقل به یک میزان استفاده کنیم. بسیاری از منتقدان با نگاهی سطحی به داستان، آن را نمادی از شرارت ابدی روح انسان دانسته اند. اما این تنها لایه اولیه داستان است. چون در پی آن لایه های ترسناک تر و تکان دهنده تری از حقایق زندگی انسان نهفته است. در نگاهی عمیق تر، لایه های پنهان داستان که به شیوه ای بسیار ظریف در آن مخفی شده؛ مفاهیمی بسیار بنیادی تر، داستانی بسیار جدی تر و تراژدی غم انگیز تری را به تصویر می کشد.
Lord of the Flies در نگاه اول ظاهراً داستانی ساده و کودکانه است. عده ای از کودکان، در یک جزیره متروک و ناشناخته رها شده اند و اکنون باید برای بقا مبارزه کنند. از یک طرف قهرمانان داستان – که بزرگ ترین آن ها 12 سال دارد – باعث می شود مخاطب نا آشنا، آن را داستانی برای کودکان قلمداد کند. از طرف دیگر تم رها شدن در جزیره ناشناخته نه تنها تکراری است؛ بلکه با در نظر گرفتن سردم داران این تم – رمان هایی چون رابینسون کروزو، جزیره اسرار آمیز، خانواده سویسی رابینسون و آثار مشابه دیگر که همگی قهرمانانی بزرگسال دارند- همگی آثاری در خور نوجوانان یا خوانندگان معمولی بوده اند و نا خود آگاه این شائبه به وجود می آید که این داستان گم شدن در جزیره ناشناخته نیز از همان دست آثار است. اما رمانی که در باره کار های عده ای کودک در یک جزیره نوشته شده؛ چه از لحاظ ماجرای داستانی تاریک و هولناک اولیه و چه از لحاظ مفاهیم انتزاعی عمیق تری که منتقل می کند؛ از آن رمان های طولانی با قهرمانان بزرگسال بسیار جدی تر است و مخاطب هوشمند تر و رشد یافته تری را هدف قرار داده.
ادامه نوشته

گريه كنم يا نكنم

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي
ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تصاویری امروزی از باغ فدک حضرت فاطمه .س..وخانه های اطرافش

باغ فدک در 260کیلو متری مدینه می باشد

ادامه نوشته

استاد شهریار


زندگانیم و زمین زندان ماست
زندگانی درد بی درمان ماست
راندگانیم از بهشت جاودان
وین زمین زندان جاویدان ماست
گندم آدم چه با ما کرده است
کآسیای چرخ سرگردان ماست
جسم قبر و جامه قبرو خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
جمع آب و آتشیم و خاک و باد
این بنای خانه ی ویران ماست
نور را ما نی ، که اندر لانه ها
روز باران هر نمی طوفان ماست
احتیاج این کاسه ی دریوزگی
کوزه ی آب و تغار و نان ماست
آبروی ما به صد در ریخته است
لقمه نانی که در انبان ماست
جز به اشک توبه نتوان پاک کرد
لکه ننگی که بر دامان ماست
میزبان را نیز با خود می برد
مهلت عمری که خود مهمان ماست
خضر راه خویشتن باش ای فقیر
چشم گریان چشمه ی حیوان ماست

نقاشی دیواری خودم

شهریار » گزیدهٔ غزلیات

شهریار

 

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

سایه دولت همه ارزانی نودولتان

من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن

بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین

گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل

سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن

شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک

او جمال جمع جوید در زوال خویشتن

خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت

پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن

آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما

رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن

همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها

عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن

شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک

شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن

نقاشی خودم


مباش  در  پی کتمان ...  که  این  گناه تو نیست
که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

به   فکر  مسند   محکم تری  از  این ها   باش
که  عقل  مصلحت  اندیش  تکیه  گاه  تو  نیست

مباد     گوش     به     اندرز    عقل    بسپاری
فنا  طبیعت  عشق  است  و   اشتباه  تو   نیست

سیاه   بخت تر  از  موی  سر  به  زیر  تو  باد!
هر  آن  که  کشته ی  ابروی سر به راه تو نیست

سیاه   لشگر   مویت    شکست   خورده    مباد!
نشان    همدلی    انگار    در   سپاه   تو   نیست

کشیده اند    دل   شهر   را   به   بند   و   هنوز
خیال   صلح   در   این  خیل  رو    سیاه تو نیست

هزار    صحبت    ناگفته    در    نگاه   من   است
ولی   دریغ   که   این   شوق   در   نگاه   تو نیست!

بدون متن

یادم نمی رود که چه کردی برای من 
 
گلدان آرزوی مرا آب داده ای
در سایه روشنی که پر از عطر یاس بود 
 
من را به روی ثانیه ها تاب داده ای
*****

تو با وفا ترین افق دور و مبهمی 
 
یادت کنار ساحل دل تاب می خورد
هر قوی تشنه ای که ترک می خورد دلش
 
از برکه ی لطیف دلت آب می خورد

 

خط خودم

   

محمد نظام آبادی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

آتش بزن که باغ مرا برگ و بار نیست

 

                                  فرقی میان فصل خزان و بهار نیست

 

سهم تو روزهای خوشی بود و سهم من

 

                                 جز یک دل شکسته از این روزگار نیست

 

فرقی میان بود و نبودت نمیکند

 

                                 وقتی کسی برای تو در انتظار نیست

 

آزادی و قفس همه یک رنگ میشود

 

                                  وقتی بهار رفته و گلشن به کار نیست

 

جز سازشی به زور نیاید مرا به کار

 

                                وقتی زمانه با دل ما سازگار نیست

 

ای نوگلان که خوش به همین چند روزه اید

 

                               هرگز بهار گلشن تان ماندگار نیست

 

باید سکوت کرد میان نگفته ها

 

                                 آنجا که دردهای دلت در شمار نیست

 

باید نوشت بر در گلزار روزگار

 

  ......................................                      

خط ونقاشی خودم

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه این گونه توانی است مرا


نه زخون گریه آن زخم ، گزیری ست تو را
نه از این گریه یكریز ، امانی است مرا


باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا


چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلی هیچ نشانی است مرا


گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باری نبود دیر زمانی است مرا


عرق شرم دلم بود كه از چشمم ریخت!
ورنه بركشته تو گریه روا نیست مرا