ایام سوگواری حضرت علی .ع. وشبهای پر فضیلت قدر

خون جبین به گلشن حسنش گلاب شد
 چون شمع سوخته نور پراکند و آب شد
 
از خون او به دامن محراب، نقش بست
 بر این شهید، ظلم و ستم بی‌حساب شد

 

شمشیر، گریه کرد به زخم سر علی
 حتی به غربتش جگر خون کباب شد
 
محراب! ناله از دل خونین کشید و گفت:
 یا فاطمه! دعای علی مستجاب شد
 
مویی که شد سفید زهجران فاطمه
 جرمش مگر چه بود که از خون خضاب شد؟
 
هرکس گرفت سهم خود از دست روزگار
 سهم تراب، خون سر بوتراب شد
 
فرق علی دو‌تا شد و جبریل صیحه زد
 ای وای! چار رکن هدایت خراب شد
 
هر پادشه ستم به رعیت کند ولی
 پیوسته بر علی ز رعیت عذاب شد
 
هم شیر حق برای شهادت شتاب داشت
 هم خصم بهر کشتن او در شتاب شد
 
«میثم!» سرشک دیده و خون‌جگر کم است
 بــر رهبــری کـه پیـر به فصل شباب شد



التماس دعا

...............یوردوموزون  ادبیاتی.........کور اوغلی



 

داستان کوراوغلی در واقع تمثیل حماسی زیبایی از مبارزات طولانی مردم با دشمنان داخلی و خارجی است و مخصوصاً با الهام از قیام جلالی لر خلق شده و در دو کلمه قیام کوراوغلو و دسته اش تجلی کرده است .
نهال این قیام به وسیله مردی سالخورده به نام علی کیشی کاشته می شود که پسری دارد موسوم به روشن که همین پسر سالهای بعد به نام کوراوغلی مشهور و نامبردار گردید .
علی کیشی خود مهتر خان بزرگ و حشم داری به نام حسن خان بر سر اتفاق بسیار جزیی که آن را توهین نسبت به خود تلقی می کرد دستورمی دهد چشمان علی را از کاسه در آورند .
علی کیشی بر اثر این حادثه با دو کره اسب که آنها را از جفت کردن مادیانی با اسبان افسانه ای دریایی به دست آورده بود همراه پسرش روشن از قلمرو و نفوذ و قدرت حسن خان می گریزد و در چنلی بل یا کمره مه آلود که کوهستانی سنگلاخ و صعب العبور با راههای پیچاپیچ است مسکن می گزیند .
روشن آن دو کره اسب را که به نامهای قیرآت و دورآت مشهور می شوند به دستور جادو مانند پدرش پرورش می دهد و در قوشابولاق یا جفت چشمه در شبی معین آب تنی می کند و بدین گونه هنرعاشقی در روح آن دمیده می شود .
علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در کوهستان افتاده است شمشیری برای پسرش روشن سفارش می دهد و بعد از وصایا و سفارشهای لازم می میرد و در همان قوشابولاق به خاک سپرده می شود .
آوازه هنر روشن به تدریج از کوهستانها می گذرد و در شهرها و روستاها به گوش مردم می رسد و در این هنگام است که از روشن به کوراوغلویعنی کورزاد شهرت پیدا می کند .
کوراوغلی سرانجام موفق می شود حسن خان را به چنلی بل آورده به آخور ببندد و انتقام پدرش را از او بستاند . از عاشقهای پرآوازه آن عصر عاشق جنون بود که به کوراوغلی می پیوندد و به تبلیغ افکار و اندیشه هایش می پردازد و راهنمای شوریدگان و عاصیان به کوهستان می شود .
داستان کوراوغلی در عین حال که بهترین و قویترین نمونه های نظم و نثر آذری است بندبند این حماسه شورانگیز از آزادگی و مبارزه و دوستی و انسانیت و برابری سخن می راند و به همین ملاحظه از دیرباز مورد توجه آهنگسازان و فیلمسازان قرار گرفته اپرای کوراوغلی که سخت دلچسب و مشهور است از روی حماسه ساخته می شود .
چون کوراوغلی در داستانهای فولکوریک آذربایجان دلاوری نامدار و مبارزی بی باک و گردنکش بود و زیربار زور و خودسری و خودکامگی دیگران نمی رفت لذا نام و آهنگش هر دو صورت ضرب المثل پیدا کرده است منتها در مقام زورگویی و خودسری و مطالب غیر منطقی گفتن ، نه در مقام مبارزه با خودکامی و خودکامگی .

ادامه نوشته

نقاشی سمت چپ ....کار خودمه



رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی
گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشاییست

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم .
.

یک شعر طنز برای دوستان فوتبالی ام

از بی مکانی ام گلــــه دارد جوانی ام 
شرمنده ی جوانی از این بی مکانی ام ! 

خسّت به خرج می دهد و پا نمی دهد 
بدجنس بوکشیده که من اصفهانی ام 

گز خورده ام دوبسته ،غزل هم که گفته ام 
پس در نتـــیجه آخر شیــــــرین زبانی ام 

من عهد کرده ام که نگویم که شاعرم 
ترسم خدا نکرده بفهمد روانی ام 

من مثل استکان عرق دوست دارمش 
از ماورای عینک ته استـــکانی ام 

رقصی خفن میانه ی میدانم آروزست 
حالا که من مهاجم خط میانی ام 

تا دید با تمام قوا حمله می کنم 
نامهربان گماشت به دروازه بانی ام 

یک شب مرا در آتش عشقش نشاند و رفت 
پنداشت من مهندس آتش نشانی ام 

گل کاشتم به تور سرش گل زدم به او
من نیز بخت اوّل جام جهانی ام ...!

بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته


يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا


به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا


 

نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا


 

باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا


 

چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا


 

گو بسوزد تن خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا


 

عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بركشته تو گريه روا نيست مرا

...........................یک نوشته از خودم

بیاد اوناییکه پارسال با ما شروع کردند ولی زلزله باعث شد

نتوانند با ما تمام کنند واین رمضان جایشان خالی است 


در بهبوهه ی غروب

که شب آرام آرام می افتد

وسرخی آسمان

 درنگ اندوهی ممتد راسبب میشود

آن گاه که پرندگان راه آشیانه در پیش می گیرند 

احساس گنگی وجود مرا به تکرار می کشد


در هاله ای از بیم وامید

اضطراب وترس

شبیه پرنده ای که

با انبوهی از ترس

واندک امیدی

به سمت آشیانه پرواز می کند

میترسم

در هیاهوی غروب

که سرچشمه ی صدا ها نا پیدا می شود

صدایم نتواند به سمت آسمان پرواز کند

باز من بمانم واین دست های خالی

وتکرار در سرگردانی وبیم ...

نکند این رمضان هم تمام شود

ومن ........................

کار های خودم

دلم خانه مهر یار است و بس

یکی را چو سعدی دلی ساده بود   که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی   ز چوگان سختی بخستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختی   ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟   خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سغبه دونان کنند   ز دشمن تحمل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا درگذاشت   که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر   جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانه‌ی مهر یارست و بس   ازان می‌نگنجد در آن کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی   چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گر این مدعی دوست بشناختی   به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی   همه خلق را نیست پنداشتی


نمونه هایی از نقاشی وخط خودم


فاضل نظری




غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

با من به «جمع» مردم تنها خوش آمدی


 

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت برای تماشا خوش آمدی



 

راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست

ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی



پایان ماجرای دل و عشق ، روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی




با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی



ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی


مسعود فرد منش

بره و گرگ


یه دل خسته و یک درد بزرگ
یه دونه بره و یک گله ی گرگ
یه دونه بهار و صدهزار خزون
یه عالم ابر سیاه تو آسمون

نه یه چوپونی که هی هی ای کنه
نه یه دلسوزی که گریه ای کنه
نه مسافری که روزی بمونه
نه پرنده ای که چیزی بخونه

با این رفیقای نیمه راه
آخرای وقت اینهمه راه
گرگا نشسته در کمین
با دندونای آهنین

نه وقت برگشتن دارم
نه دل پر کشتن دارم
نه روم می شه که پا بدم
تن به قضا بلا بدم

دست خدا می دمشون
می گذرم از عالمشون
کاشکی حلالمون کنن
اگه نخوردیم غمشون

من ارزان به مستی چو گردم هلاک
به آیین مستان بریدم  به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید

به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید

مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب

مغنی ملولم, دوتاری بزن
به یکتایی او که تاری بزن

بزن چنگ در پرده ارغنون
رهایم کن از چنگ دنیای دون


دل و دين و عقل و هوشم همه را بر آب دادي
ز کدام باده ساقي بمن خراب دادي
چه دل و چه دين و ايمان همه گشت رخنه رخنه
مژه هاي شوخ خود را چه بغمزه آب دادي
دل عالمي ز جا شد چه نقاب برگشودي
دو جهان بهم برآمد چه بزلف تاب دادي
در خرمي گشودي چه جمال خود نمودي
ره درد و غم ببستي چه شراب ناب دادي
ز دو چشم نيم مستت مي ناب عاشقان را
ز لب و جوي جبينت شکر و گلاب دادي
همه کس نصيب خود را برد از زکوة حسنت
بمن فقير و مسکين غم بي حساب دادي
همه سر خوش از وصالت من حسرت و خيالت
همه را شراب دادي و مرا سراب دادي
ز لب شکر فروشت دل (فيض) خواست کامي
نه اجابتي نمودي نه مرا جواب دادي

   عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد

   من صبوري كردم و تاراج گر مغرور شد 

   عمر من همراه با تكرار روز و شب گذشت

   شمع فانوس جواني دم به دم كم نور شد

   خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت

   پاكبازي هر چه كردم دشمني منظور شد

   راه را از چاه در هر لحظه ايي بايد شناخت

   يك قدم غافل شدم يك عمر راهم دور شد

   اي جوان كي گفته فصل انتهاست ؟

   فصل اميد است و روز ابتداست

   زندگي را با چراغ معرفت آغاز كن

   در ركاب دوستي با همسفر پرواز كن

   در ميان راه اگر هر مانعي ره بر تو بست

   عاقلانه با صبوري راه بسته باز كن
 



تا آب شدم سراب دیدم خود را

                                       دریا چو شدم  حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را دیدم

                                       بیدار  شدم  بخواب دیدم  خود را


خط ابازی

هر کو به همه عمرش سودای گلی بودست

داند که چرا بلبل دیوانه همی باشد

سعدی


بر گوش دلم زغیب آواز رسان

مرغ دل خسته ام به پرواز رسان

یارب که به دوستان مردان رهت

آن گمشده مرا به من بازرسان/

ابوسعید ابوالخیر

..............شکسته ی خودم .......بیزاری از جنگ افروزان در کشور های دنیا



شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید!

بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

نگهداران صلح!

ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون،

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

سرب داغ!

موج خون است این، که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون!

گر نه کورید و نه کر،

گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند،

بشنوید و بنگرید:

بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است،

کاندرین شب های وحشت، سوگواری می کنند!

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان

روز وشب با خون مردم ،آبیاری می کنند.                                                   

بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،

بیدادتان را، بردباری می کنند!

دست ها از دست تان ای سنگ چشمان! بر خداست!

گرچه می دانم

آنچه بیداری ندارد،

خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست!

با تمام اشکهایم ،باز،- نومیدانه- خواهش می کنم:

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید!

بس کنید.


..............................از دکتر شریعتی

قلم توتم من است

 

 

. . . قلم توتم من است، او نمی گذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروزم را از یاد ببرم ، که فردا را به یاد نیارم، که از " انتظار " چشم پوشم  که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوشبختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که . . . !

 

قلم توتم من است ، توتم ما است ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

 

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

 

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم . . .

 

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

 

به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، هر چه از من بخواهد ، در طاعتش درنگ نمی کنم.

 

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

 

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه ی حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام ، تا زور بداند ، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را ، فرعونیان نمی توانند از من گرفت ، ودیعه ی عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود . . .

 

. . . هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.

 

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی  است،

 

و قلم توتم من است.

 

حضرت حافظ                    وخط خودم


دلا بـسـوز كـه سـوز تـو كـارهـا  بـكنـد           نـياز نـيـم شبي دفع صد بلا  بكند

 عتـاب يـار پـري  چـهـره عـاشـقـانه بكش           كـه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

 ز مـلـك تـا مـلـكـوتـش حجاب بر گيرند            هر آنـكه خدمت جام جهان نما بكند

  طـبـيـب عشـق مسـيحا مست و مشفق ليك            چـودرد در تو نبيند كـرا دو ا بكند

 تـو با خدا ي خود  انداز كار و دل خوش دار         كـه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

  زبـخـت خـفته مـلولـم بـود كـه بيداري              بـه وقـت فاتحه صبح يك دعا بكند

 بـسوخـت حـافظ و بـويي به زلف يار نبرد                مـگر دلالـت اين دولتش صبا بكند

و خط خودم

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد.

  اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

. منجم کوکب بخت مرا از برج بیرون کن

. که من کم طالعم ترسم زانهم اسمان سوزد.

تو آسمانی ومن ریشه در زمین دارم

همیشه فاصله ای هست،داد ازاین دارم

قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم

تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

بخوان و پاک کن واسم خویش را بنویس

به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم

کسی هنوز عیار ترا نفهمیده ست

منم که از تو به اشعار خود نگین دارم

((محمدعلی بهمنی))

اسم خودم


من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد...

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

محمد علی بهمنی