سایه
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 19:16 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....