باز خط خودم وشعری از مجمر

گهی برند به دوشم گه آورند به هوشم
زهی حریف صبوح وزهی معاشر دوشم
مرا چه غم که خرابی زبام ودر به بر آید
که رند خانه خراب وگدای خانه به دوشم
تو جای بر سر آتش نکر ده ای که بدانی
چگونه خون دل از غصه آمدست بجوشم
غمش به ملک جهان خواجه می خرد ز من اما
غمی که بنده ی آنم بگو چگونه فروشم
از آنچه رفت به ما غافلی چگونه ننالم
از آن که کرد به ما آگه است چگونه خروشم
به بزم خویشتنم خواند مجمر امشب ودانم
که پند ها دهدم تا به صبح و من ننیوشم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 8:11 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....