خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
... 
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سرتا قدم نشانه ی تیر تو گشته ام 
تیری خدای نکرده مبادا خطا کنی 

تا کی در انتظار قیامت توان نشست ؟
بر خیز تا هزار قیامت به پا کنی
 
دانی که چیست حاصل انجام عاشقی ؟
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی 

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیده‌ی افلاک جا کنی

فروغ بسطامی