مگر روزی که از این بندِ غم آزاد میگردد
ز آزادی، جهان آباد و چرخِ کشور دارا
پس از مشروطه، با افزار استبداد میگردد
تپیدنهای دلها، ناله شد، آهسته آهسته
رساتر گر شود این نالهها، فریاد میگردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کجرواش تا کی
به کام این جفاجو، با همه بیداد میگردد؟
ز اشک و آه مردم، بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش، دشنهی فولاد میگردد
ز بیداد فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش
عَلمدار و عَلم، چون کاوهی حداد میگردد
علم شد در جهان فرهاد، در جانبازی شیرین
نه هر کس کوهکن شد در جهان، فرهاد میگردد
دلم از این عروسی سخت میلرزد که قاسم هم
چو جنگ نینوا نزدیک شد، داماد میگردد
دلم از اين خرابيها بُـوَد خوش، زان كه ميدانم
خرابی چون که از حد بگذرد، آباد میگردد
به ویرانیِ این اوضاع، هستم مطمئن، زان رو
که بنیان جفا و جور، بی بنیاد میگردد
ز شاگردی نمودن، فرخی استادِ ماهر شد
بلی، هر کس که شاگردی نمود، استاد میگردد
سلام ....