زیور بخود مبند که زیبا ببینمت
با دیگران مباش که تنها ببینمت
در این بهار تازه که گلها شکفته اند
لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت
یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت
جامی دگر بنوش که شیدا ببینمت
منشین گران و جامه سبک سازو رقص کن
رقصی چنان که آفت دلها ببینمت
بگذشت در فراق تو شب های بیشمار
هر شب در این امید که فردا ببینمت
ای ایستاده در پس این پرده غبار
نزدیکتر بیا که هو یدا ببینمت
نازم به بی نیاز یت ای شوخ سنگدل
هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت
منت پذیر قهر و عتاب توام ولی
میخواستم که بهتر از اینها ببینمت
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:12 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....