از شاعری دیگر
چه خوش افسانه مي
گويي به افسون هاي خاموشي
مرا از ياد خود بستان
بدين خواب فراموشي
ز موج چشم مستت چون
دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم
شد درين درياي مدهوشي
مي از جام مودت نوش و
در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست
اين مي نوشين اگر نوشي
سخن ها داشتم دور از
فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودي
مجال حرف در گوشي
نمي سنجد و مي رنجند
ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را
به خلوت هاي خاموشي
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:30 توسط جعفر سروری زرنقی
|
سلام ....